تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

بالا نویس۱: ضمن تشکر از "شریک زن دگی" و ضمن پوزش از هیراد و سعید عزیز که اولی به خاطر بیماری پدرشان و دومی به خاطر حضورشان در ایران به گیم دعوت نشده بودند، این دو عزیز را برای شرکت در بازی24 ساعت دعوت می کنم. (-:چه رسمی:-)

بالا نویس۲:  یک نفر واقعن بازی کرد 24 ساعت را و قسم خورد: اگر بدانم که ۲۴ ساعت دیگر حتمن خواهم مرد و هیچ راه دیگری برای زنده بودن ندارم، می‌روم به منطقه‌ی فندقلوی اردبیل و روی دشت‌های همیشه مه‌آلودِ پر از گل‌های ریز سفید و زردش دراز می‌کشم تا بمیرم. این کار را خدایی می‌کنم.

من یک داستان نویس نیستم

عصر بود.

 ماه پشت ابر بود.

 مهتاب در خانه‌ی همسایه بود.

مرد خواب بود.

مرد از خواب بیدار شد و دستهایش را که بوی گریس و روغن‌زیتون و کرم SVR50 می‌داد با آب و صابون شست و یک راست به سمت یخچال رفت. چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد. مرد به سراغ انباری رفت و آخرین کاسه‌ی گندم رو برداشت و به سمت حیاط راه افتاد.

مرد عاشق بود.

مرد ِ عاشق، گرسنه بود.

مرد ِ عاشق، خر بود.

ولی خرها هم می‌دانند که گرسنگی یعنی چه. حتی خرهای عاشق.

مرد، عاشق ِ "مهتاب" دختر بالغ همسایه شده بود.

ولی مرد هنوز گرسنه بود و این یعنی حتی یک نخ سیگار هم نمی‌چسبد فعلاً.

مرد کاسه‌ی گندم را گوشه‌ی حیاط گذاشت. تفنگ بادی پدر را با وسواس تمام گریسکاری کرد

و آن را به سمت ِ کاسه‌ی گندم نشانه رفت.

 به آشپزخانه برگشت و جوجه‌گردان ِ اجاق‌گاز را با روغن‌زیتون چرب کرد و ضبط صوت را روشن کرد.

داخل جعبه‌ی نوار کاست دنبال نوار می‌گشت. با عصبانیت راه افتاد. در را کوبید و به سمت خانه‌ی مهتاب راه افتاد.

مهتاب به صدای کوبیده‌شدن در لب پنجره آمد و مرد را دید که شتابان به سمت خانه می‌آید. با عجله دوید به سمت میزآرایش و نوک سینه‌هایش را با کرم SVR50 چرب کرد.

مرد در زد.

مهتاب گفت: غریبه کیستی؟

مرد گفت: چرت و پرت نگو دختر! منم مرد.

مهتاب در را باز کرد.

مرد گفت: سلام مهتاب خانوم

مهتاب گفت: سلام آقای مرد.

مرد گفت: نوار کاست دیشبی رو می‌خواستم.

مهتاب گفت: "قبله‌ی عشق" . همون که میگه : تو قبله‌ی عشقی و من قربونی ِ رو قبله‌تم؟؟؟... می دونسسم از شعرش خوشت اومده. وای چقدر احساس قبله بم دس داد.

مرد گفت: براوو مهتاب. من دیشب فهمیدم چقدر از شعر این ترانه خوشم اومده.

مهتاب یک گلبرگ از گل میخک قرمز روی کاست چسباند و با یک بوسه‌ی اینجوری داد به مرد.

مرد برگشت.

نوار را داخل ضبط صوت گذاشت و صدا در حیاط خانه پیچید : یه کاسه گندم می‌آرم تا کفترات سیر بخورن.

کفترا گول خوردن تا بیان و سیر بخورن.

مرد ماشه را چکاند.

جوجه‌گردان چرخید.

شب بود.

ماه پشت ابر نبود.

مهتاب در اتاق ِ مرد افتاده بود.

مرد بیدار بود.

و صدا در حیاط خلوت خانه پیچیده بود: تو قبله‌ی عشقی و من قربونی رو قبله‌تم.

جوجه‌گردان با دور آرام می‌چرخید و مرد از سر و ته همان کرباس ِ دیشبی بود.

 

پ.ن1: من حق ِ نقد را برای مخاطب و حق ِ فحش دادن به مخاطب از طریق دیوانه را محفوظ می‌دانم.

پ.ن۲: عباس جان سلام. بعد از نوشتن متن آفلاینتو دیدم. در مورد سیر شدن یاکریما که برای مهتابی ترین نوشته بودی... اینم از همون همزمانیا که قبلن صحبت کردیم. چسبید برادر. 

+ 87/03/28ساعت لارسپیوا ******

بازي ازین قرار است که "اگه بدونی که ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیری چه میکنی کُلَن؟

من اسم اون قبري رو كه بيل كارلسون عضو سواره نظام سوم،  200000 سكه ي طلا رو توش قايم كرده لو ميدادم  و بعد يه درخواست تمديد 24 ساله برا باريتعالي!

 

اينا دعوتن: خانوم بچه هاي ديوانه در جهان، مانایارا، علی، نرغال، امین، امیر، لیلا، ماه، آرش، فرهاد، سیامک، عاصی، هادی، لیلا، نیلی، ماه زده، کافه انتهاي کوچه بن بست، - يازده، سي اسفند ، مســـافر کوچولو،  آتشکده، ژيــلــــت ، خـوابگرد، وحشــى ، گـاربـيـنـو، همنام، قــربـــاني  14، آي کيو، آشـيـــق سرسونت، بانوي مهر، راننده تاکسي 

+ 87/03/25ساعت لارسپیوا ******

از جلو نظام

 

و فرمود: وقتی چکمه سوراخ نیست و مردی با لگد به داخل چکمه هجوم می‌آورد و دست بر قضا به مدت دو ماه و یک روز داخل چکمه محظوظی، تمام تلاشت را بکن که از بوی چرم و پشم گوساله‌ لذت ببری قهرمان!

ما را به قطار کرده بودند و به کوه می‌بردند با گله‌بانی که هیچ وقت فنون لکوموتیورانی را آنچنان که بایزید بسطامی آموخته بود یاد نگرفته بود مردک. ما را به فاصله‌ی یک شیر پاستوریزه‌ی تاریخ گذشته و یک قرص تی‌تاپ سفت که دندان هم بوی تاپ زنانگی را تاب نمی‌آورد به کوه می‌بردند و در یک دست یغلبی سوراخ و قیمه‌ی نیم‌پز با گوشت گوساله‌های باکره و در دست دیگر قمقمه‌ای که آب جوش هم کم می‌آورد در آن ارتفاع از سطح دریا و بر دوشمان تفنگ‌هایی که چشم‌بسته هزار متجاوز را به کوندالینی ِ سرگردان پدر بازگردانده بودند در آن تدافع قدّیس و بر لب‌هامان غنچه‌های خنده که بغلدستی پرسید: دکتر شما هم؟

 

ما را به قطار کرده بودند و بوی باروت های نیم‌سوخته و سیبلهای سوراخ تمام سوراخهایمان را پر کرده بود و صعود به جام‌جهانی در آن چپ جپ های به راست راست، راست کرده بود برای فتح اعراب و هیچ دختر صدبار باکرگی دریده نیز در آن حوالی نبود که سر بر شانه بگذاریم و سر شانه کنیم و رو شانه شویم و شانه. حتی تا خانه.

 

و خانه واژه‌ی نامأنوسی که هیچ اتوبانی تو را در این دو ماه و یک روز به آن نمی‌گرداند جهت، مگر حجم ثقیل هندسی ذهن که هی می رود و می‌آید و هی می‌رود و می‌آید و هی. اندیشه‌ی فلسفی حتی لای پتوهای سبزرنگی که بوی روده‌های ده‌ نسل سرباز ِ سر نباخته در آن هویداست بر جاست و اینگونه نیست که ذهن مستقیم از جلو نظام بگیرد و در قفا همه چبیز در خفا.

 

آنجا همه چیز از جلو نظام می‌گیرد قهرمان، مگر آلت نیم خاسته که در نیام است و هیچ دستگاهی در آن فضای زیبا و کوه ِ به پهلو خفته، به راست راست نمی‌شود مگر به قدرت ذهن.

 

و من خاموشم برای دو ماه و یک روز که تو خاموشی برای دو ماه و یک روز که وقتی فرمانده داد می زند: دوش‌فنگ، تو آن روبرو را نگاه کن قهرمان، کوه ِ به پهلو خفته را. ایول! 

+ 87/03/20ساعت لارسپیوا ******

از قحط رستیم ای پدر!

 

آنکه به وقت ِ باران در خانه نشسته نه خیس می‌شود نه طعم آسمان را می‌فهمد، چونآن مردی که به شکار نمی‌رود نه شیر صید می‌کند نه طعمه‌ی شیر می شود که فرمود: امروز مستیم ای پدر، دیوانه هستیم ای پدر!

 

ما چند نفر از طایفه ی باران بودیم و باران از طایفه‌ی جنگل بود و جنگل از قبیله‌ی ما و ما چند نفر از اقبال بلند خود میمهان باران شدیم و جای تو هیچ وقت در آسمانها نبوده است سانتیاگوی کبیر!

 

سانتیاگو از  طایفه‌ی پلنگ بود و مردی به همت کوشا و به سرعت چون باد که از هر سو که ما می تاختیم راهی دیگر فراسوی آغوش تو باز می‌شد و لو به مشیت ممانعین و ناصحین!

 

آنکه به نصیحت گوش نمی‌دهد با آنکه به نصیحت گوش می‌دهد با آنکه نمی داند نصیحت با کدام حای حلقی نوشته می‌شود در آغوش، چندان تفاوتی باهم ندارند حال آنکه بازدارندگان همیشه به گاه نیاز فرا می‌رسند و آنان هل دهنده ترین بازدارنده هایی هستند که من می‌شناسم.

 

بر هر دری که نامی از تو باشد من در عجبم که پیر هفتاد ساله و دخت ده ساله حیران حلقه به در می‌شوند و من به شخصه از این قاعده مستثنی نیستم و هر آغوشی از تو که سر بر سینه می نهم که خواب عمیق سینه‌های تو مرا به پیش‌بینی هوای نود دقیقه‌ای همانروز می برد و آن می‌برد و من می‌برم و برندگان همیشه دوست بازدارندگانند و لو قبل از شام!

 

صدایی از من در صدایی از تو می‌پیچد و "هراس" کلمه‌ای می‌شود که هراسان از پرده‌ای سفید سرک می کشد و چهره می‌شود و من چهره‌ی بی هراس را دوست دارم و لو بعد از شام!

 

و گرسنگی برای آنکه نه شمشیری دارد و نه گلوله‌ای در تفنگ برای شکار ِ درختان حفاظت شده‌ی جنگل، طعم باران می‌دهد که هر که بی‌محاباتر با هوشتر و هرکه بی‌محاباتر ابله‌تر و هر که نداند که محابا با حای نصیحت نوشته می‌شود سیرتر، چیزی شبیه سفره‌ی شام! حسی شبیه ترشح گوارش! لفظی شبیه ِ من آمده‌ام!

 

من آمده‌ام دوستان و طعم تمام ترشحهای مشهور در زیر زبان من، خالی‌ترین گزینه‌های محتمل را پر می‌کند و بعد از آغوش تو استخاره به حافظ احمقانه‌ترین حرکت ممکن است، که فرمود: اگرم در نگشایی بالاخره من از بام برآیم که!

 

قرار انتها از ابتدا مشخص می‌شود را فقط یک خلبان خبره می‌تواند با یک ضریب احتمال پایین حدس بزند در حالیکه معدود خلبانانی هستند که فرود را تصور کنند و عشق تنها پایانی است که خلبان ماهر نمی‌خواهد و آغوش گرم تو پایان من بود برای لفظی که بیگ بنگ هم تعریفی ندارد از عشق.

 

من منفجرم و لو در آغوشت، چه در سر میز شام، چه بعد از هراسی سفید، چه در جنگلی که باران بیاید یا نیاید هیچ چیز جای خالی تو را پر نخواهد کرد، حتی عشق که واژه‌ای که در شرایط بحرانی آغوش تو را معنی می‌کند با حای حلقی!

+ 87/03/18ساعت لارسپیوا ******

- تو چته ؟ به من بگو هر چیزی که تو دلته. چی می خوای... بگو ... شاید ایندفعه همه چیز فرق کنه.

- می خوام ببینمت.

- بعدش؟

- همین. فقط یک ساعت.

- راه دیگه ای نیست ؟

- نه!  حالا بگو کجا ؟   کی؟

-  ساعت شش عصر   نهم  خرداد  سال نود و شش . مجتمع هنرمندان.

- می یام .  بهت قول می دم حتما همون ساعت اونجا هستم. می بینی. فقط بگو آدرسش کجاست.

 

 

مُانایارا دختر ِ معصوم ِ لحظه های عتیق بود. با دست‌هایی  که گویی هیچ‌وقت هیچ‌سازی به‌دست نگرفته بودند و چه شبیه.

 

آنتونیو پسر ِ محجوب ِ لحظه‌های عتیق بود. با کت و شلواری که گویی هیچ‌وقت هیچ کراواتی با رنگ ِ آن همگون نبوده‌است و چه شبیه.

 

شهر آنها یک شهر ِ "شبه‌مذهبی" بود. "شِبه" برای شمال شهر و "مذهبی" برای مرکز ِ شهر که گهگاهی یک مشت کبوتر سفید روی ِ گلدسته‌های کوتاه و گنبد ِ آبی می‌نشستند و چه شبیه.

 

روز از نیمه‌های اول هاروت گذشته‌بود و مرد ِ ماروتی قصه‌ی دستهای مانایارا را که در یک روز ِ بهاری ِ شهر ِ "شبه" با دستهای مشتاق ِ آنتونیو فشرده می‌شد را گوش می‌داد.

 

آن روز در مرکز ِ شهر هنوز فلافلهای داغ در خیابان پشتی بدست کودکان ِ تسبیح فروش افغانی دست به دست می‌شد و جایی در شمال شهر، آنتونیو مشتاقانه دستهای مانایارا را سخت در دستهایش می‌فشرد.

 

 

از دفترچه خاطرات مانایارا در نهم خرداد همان سال:

احساس می کردم پبشانی‌ام وسیع شده و چیزی شبیه ِ یک کبوتر سفید وسط ِ دو ابرویم خانه کرده و دو بالش را صاف روی ابروهایم پهن کرده و حسی شبیه خواهر همان کبوتر سفید از شکاف سینه‌ام هی پر می‌گیرد و نمی‌تواند از داغی سینه‌هایم خود را رهایی بخشد و دستهایم حسی شبیه ِ برادر ِ همان کبوتر ِ سفید که هی فشرده می‌شد و چه شبیه

 

از دفترچه خاطرات آنتونیو در نهم خرداد همان سال:

امشب احساس می‌کردم مثل هر شب، باید قبل از خواب دندانهایم را مسواک بزنم با دستهایی شبیه.

 

از وبلاگ دیوانه ماروتی در یازدهم خرداد همان سال:

دستهایی که فشرده می‌شود

و کبوترانی که از پیشانی و سینه و ناف تا گنبد آبی مانایارا نشست و برخاست می‌کنند

با فلافلهایی که هنوز دست به دست می‌شوند

و چه شبیه.

 

پ.ن۱: هاروت و ماروت: خرداد و مرداد

پ.ن۲:  مانایارا  همیشه از "من"  بزرگتر بوده. می داند چطور تکه های خشک نان را در آب بخیساند و پرنده ها را غذا دهد. دم کردن برنج  ، در دیگ های بزرگ به تعداد 11 تا و  پختن خورشتی پر از گوشت را می داند . برای همین است که هر کس او را بشناسد،  گرسنه نمی ماند. مو های صاف ، سیاهِ بلندی دارد. چشم هایی که انگار ، هیچوقت نزدیک را نمی بیند. تفریح اش رفتن به میان سبز ترین درخت های جنگل است. گاهی تنها نمی رود و اسبی سیاه در تمام سفر با اوست.آنقدر آنجا می ماند که بوی آدم از یادش می رود. توت فرنگی وحشی می خورد. زبان انگلیسی اش خوب است. برای همین در 8 سالگی توانسته در مقابل مردی که به او جایزه ادبی مهمی می داد بایستد و محکم    بگوید      Thank you

پ.ن۳: مسافرت

+ 87/03/12ساعت لارسپیوا ******

 

این پای، کوبان در زمین

آن پای، کوبان در زمین

                                       من "پای‌کوبان" در هوا

این دست، رقصان در زمین

آن دست، رقصان در زمین

                                      من "دست‌رقصان" در هوا

این حالت رو داشته باش

با لبهایی روی پیشونی یار

و یه مشت زلف ِ آشفته در باد

با یه درخواست ِ عکس یادگاری با خدای باریتعالی که کتباً ارسال شده و هنوز جوابی نیومده.

منتظریم.

 

پ.ن۱: مرا دردیست اندر دل

پ.ن۲: تصویر رقص خورشید

+ 87/03/07ساعت لارسپیوا ******

از رو کاناپه بلند شد و یک راست رفت سراغ ساز. مضراب به دست روی سیمهای سفید و زرد سنتور می‌کوبید بی هدف. می گفت این آهنگو آقامون از ژاپون آورده. اونجا همه ریز می‌رقصند و ریز می‌خندن. می خواست سر ِ صحبت رو باز کنه و گرنه آهنگه چنگی به دل نمی زد. دلش پر بود. خسته بود و یه کم شیطون هنوز. چین و چروک سالهایی که خیلی تلاش کرده بود شبیه خودش باشه رو صورتش شمرده می‌شد. یک، دو، سه. مضراب چهارم رو محکمتر کوبید و گفت: می‌دونی پرانه‌جون خستمه خسته. خسته می‌فهمی چیه؟. پروانه نمی‌دونست خسته یعنی چی.

 

پ.ن۱: در اینجا کوتاه می نویسیم

پ.ن۲: آدما قراره مهربون بشن

 

به روز شد: صد هزاران شمع افروزیم و دنیا هیچ ِ هیچ

+ 87/03/05ساعت لارسپیوا ******

مَرد روی بازوهایش، عکس پر ِ عقاب کشید با فونت درشت و روی پشت بام رفت به قصد پرواز و مُرد.

پ.ن۱: پرواز از فتحه تا ضمه روی سنگفرش حیاط با فونت درشت

+ 87/03/02ساعت لارسپیوا ******

 

 

 

n      پدر! من قبل از تولد شما، کجا بودم؟

n      همونجایی که من قبل از تولد ِ پدربزرگت بودم پسرم!

 

پ.ن۱:  که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.
 
 
+ 87/03/02ساعت لارسپیوا ******