تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

چگونگی و چرایی ِ جهان تنها مشغله‌ی این روزهای ذهنی من بود.

کتابی خریدم در باب ِ چرایی جهان به نام ِ "چرا نامه" تألیف یکی از مولفین، که سرتاسر کتاب به نحوه‌ی چریدن گوسفندان پرداخته بود، چندان که صاحب چَرا (چوپان ِ کبیر) عصبانی نشود و قربانی نشوی. خواندم و گفتم لعنت بر پدر و مادر هر که کِرم دارد و اِعراب گذاری نمی‌کند نام ِ کتابش را که فرمود:

 

کَرَم نما و فرود آی که خانه خانه‌ی توست

+ 87/01/31ساعت لارسپیوا ******

ملاطفت در عشق

آرام ِ من امّا!

نقش ِ پرزهای ِ زبان ِ تو را کسی با احتیاط، بر دیواره ی داخلی ِ رگهای ِ من حک کرده است،لبهایت در قلبم جا مانده است انگار، فعلاً برگرد آرام من امّا، و گرنه به ضرب ِ تازیانه برمی‌گردانمت ای هُشیوار!

 

پ.ن۱: شش/ ۶ روز سفر کاری، تفریحی، دور هم بودنی به نیّت دیدار عزیزان اگر فاز بدهند انشاالله. کامنتدونی مزبور به دلیل امکان مدیریت سالم بر نوشته هایی که باید مدیریت شوند، تا بازگشت از سفر مسدود خواهد بود، اینم یه جور آزادی بیانه خب!

 

+ 87/01/24ساعت لارسپیوا ******

از من تا تو با او

از او با من بی تو

با من با او از تو

با او با من با تو

اینقدر با ضمایر ِ سه گانه و حروف اضافه بازی نکن دختر! به جان ِ "شما"یان ِ بیقرار بدو بیا بغلم "ما" بشیم

+ 87/01/22ساعت لارسپیوا ******

هلا که بی خبریم و خود خبریم

 

شادمانی آمپول ندارد دوستان، که ذهن دوّار است و سَر از گلشن است.

و سَر از هر کجا که باشد، اگر خار هم هست بگذار باشد که خیال ِ صورت ِ تو در قیلوله‌ی عصرانه، شکل ِ ترشح است که کلام نیست، حتی اگر زبان از تو، تاولهای آنچنانی زده باشد باز شادمانی بزرگ است و چیزی شبیه کبریا که با تمام باکتریهای کشف شده و ناشده متفاوت است که تو مجهول‌الهویه‌ای در غمی زیبا که باز شکل شادمانی است و آمپول ندارد رفیق!

آقایان و خانمها! جسارت است. یعنی جسارت شده است انگار. به عبارت ساده‌تر از همان ابتدای خلقت  جسارت است که بگویم اینهمه جسارت نداشته است آقای بشر که بگوید شکل تو در عقل من، نه آن است که شکل تو در جان ِ من. و شکل تو در جان من، اگر زاییده‌ی محاسبات تقریب پیموده و گرد شده‌ی ذهن ِ تو باشد، باز واویلا نمی‌شود که عقل سلطان است به وقت سود و دل با گوشهای درازش که زبانش را در خط پایان در می‌آورد و با جسارت می‌گوید: اوّل.

 

عقل تا جوید شتر از بهر ِ حج *** رفته باشد عشق تا کوه ِ صفا

 

شادمانی آمپول ندارد آقایان و خانمها! که در ساده‌ترین حالت خنده‌های سرمستانه‌ی توست با دندانهایی که تبلیغ می‌کند هرچه خمیردندان ِ فروخت نرفته را، که یعنی جهان به گردی ِ ماتحتمان نیست ای دوست و در غمگینانه‌ترین حالت، جفتک به نقطه‌ای نامعلوم است بدین منوال که مثلاً یک نقشه‌ی جغرافیایی ِبزرگ ِ قطع A1   که یک کشور به صورت تصادفی انتخاب می‌کنی و نام شهری از آن را که شادمانترت می‌کند را با ماژیکِ فسفری سبزرنگی مارک می‌کنی و هی لگد پرتاب می‌کنی و نمی‌خورد و هی لگد پرتاب می‌کنی و نمی‌خورد و هی شادمان می‌شوی و هی شادمان می‌شوی و هی شادمان را می‌شوی و هی شادمان تو را می شود، که هیچ چیز سر از گلخَن نیست.

من از بنفشه هم حتّی که دختر مریم خانوم است و هفت ماهی‌ست در دراگ استور پاستور نسخه می‌پیچدها را می‌گشاید سؤال کردم پریروز؛ و او با قاطعیت تمام، گویا طبیب حاذقی باشد گفت: به جان ِ مامان مریم شادمانی آمپول ندارد محمدرضا!

 

باز رسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد         مـــســـــت و خرامان خوش، سبزقبایان ما

سنبله با یاسمین گفت: "سلام ٌ علیـک"         گفت: "علیک‌السلام، در چمن آی ای فنا!"

+ 87/01/20ساعت لارسپیوا ******

 

سیمبانان پی مرمّت سیم *** راه تکرار بر خطا بستند

یعنی آن کاج ِ سنگدل را نیز ***  با تبر تکّه تکّه بشکستند

 

قرار بود حتماً بسیار عارف شویم بزرگ که شدیم و می‌پرسیدند در آینده می‌خواهید چه کاره شوید در کلاس انشا را جواب در جوانی و نمره‌ی تمام انشاها بیست.

زمان گذشت و بزرگ شدیم و یک مشت فیلسوف نما شدیم فقط و نمره‌ی تمام انشاها صفر.

خلبان هم نشدیم حداقل که بگوییم هم‌اکنون بر فراز دیوار شکسته‌ی برلین هستیم و مسافرانی که در بال ِ چپ هواپیما نشسته‌اند برلین شرقی و اونوریاش برلین غربی را به نظاره بنشینند اگر خواب نیستند.

 

پ.ن1: لذت از درد می‌برد مردک ِ میخ بدست برای لحظه‌هایی که فرو نَه!

 

 

در آینده می خواهید چه کاره شوید؟

 

 

+ 87/01/19ساعت لارسپیوا ******

دردی که از تو بالا می‌رود و در من می‌پیچد برایم آشناست. شبانه‌های مبهم در اکتشاف من از من، در ردّ ِ هر چه منی‌ست.

خیال تو هم خیالی‌ست که نه آبستن افکار من است و نه حامله‌ی وزن من بانو!

خیال تو هم خیالی‌ست ای طعم نیشکرهای مخمور که شکل مرگ من است، و مرگ در ساده‌ترین شکل ممکن خود، کاهش وزن است: جایی خلاف افزایش از نطفه تا من در دیواره های نابهنگام زهدان تو، که نمناک است و تاریک و زادن، هر بار لذتی‌ست بین شوق تولد و فریاد رنج که خیال تو هم خیالی‌ست بانو!

"هر بار ِ " تو هر بار، باری‌ست برای من ای طعم نیشکر که نه بار است و نه بار، چون اوّل بار، که زادن هنر است و زاییدن یک گیجی مبهم برای دردی که از تو بالا می‌رود و اسب هم که باشم می‌لرزم از صف شکستن‌ات ای حامله‌ی افکار.

"یک بار ِ" تو اگر بی‌بار و بی‌درد، دوم بار ِ تو، از من بالا می‌رود دردی که در من نبود و بود. چه سود؟

 

+ 87/01/16ساعت لارسپیوا ******

اَشکال یکسان ممکن است ماهیت‌های ِ مختلف داشته باشند ولی صورت قضیه همان است که هست

+ 87/01/15ساعت لارسپیوا ******

بگذار تا مقابل روی تو خر شویم *** دزدیده زیر شخم نگاه تو تر شویم

+ 87/01/15ساعت لارسپیوا ******

شب در خانه مادری به پیشنهاد یک دوست

با تو شب، بهار شد و شکفت. شب غلط کند که نشکفد.

با تو بهار، شب شد و خندید. بهار خیلی خیلی که نخندد.

با تو دیوانه، مبهم شد و پرید. دیوانه زنجیر نگسلد چه کند؟

که نه شب و بهارم و نه دیوانه! کوزه‌ام آقایان کوزه. وجب بیاورید و باده پر کنید قدحهایتان را!

من شایان ِ ذکر هستم آقایان و خانومها

من شایانترین ذکر هم می‌توانم باشم مثلا" یک ذکر باشم

تو شایان ذکر باش مرا

یعنی هی حرف بزن و هی به من بگو در ضمن شایان ذکر هستم

و در حالیکه شایان ذکر هستی برایم کوزه بیاور که من کوزه‌ام آقای سفال!

کوزه بیاورید و یک دستگاه خط کش ِ چوبی ترجیحا" 30 سانتیمتری که با ابزار قماش‌فروشان متفاوت باشد لطفا".

من با وجبهای من، پیمانه پر می‌کنم و با وجبهای تو می‌نوشم که کارم از قدح و پیاله و لیوان ِ سه‌گوش گذشته‌ است ساقیا!

من با همه‌ی آقایان ِ تاریخ و نجوم و جغرافیا و معچم‌البلدان که می‌فرمایند سال 365 روزست مخالفم که شبها را خواب بوده‌اند انگار، که سال 365 شب هم هست لابد، که شب از تو می‌شکفد و غلط نکند که بهار نشود و نگوید که رودم و دورم!

 

پ.ن۱: من یک عدد پی نویس هستم

+ 87/01/13ساعت لارسپیوا ******