تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح
می گفت که فرهادم و بر کوه زخمه می زنم با تیشه گفتمش:

من چنگ توام بر هر رگ من  *ـ*  تو زخمه زنی من تن تننم

+ 86/11/23ساعت لارسپیوا

بازوی تو برای معادن زغال سنگ

زغال سنگ برای قطار های به مقصد معابد

معابد برای مثلاْ نزدیکی تو به بالا

بالا برای آفرینش تو با بازوهایت

که بازوی تو برای معادن نمک

نمک برای کارخانجات پترولیای تولید اسید سولفوریک

اسید برای شست و شوی سنگ موال

موال برای خالی شدن تو از آنچه در تو سوخت برای قدرت بازوهایت

و بازوهایت برای معادن طلا

طلا برای زینت سینه های زنان

و سینه های زنان برای جولان بازوهایت

که بازوهایت هنوز برای کشف معادن جدید و تغییر در جدول مندلیف بی تابی میکند

بازوانت را به مستی نمیخاد حلقه کنی بر گردنم که هنوز مردم بر دو دسته اند:

دسته اول

و

دسته دوم

دسته ای که می خوانند و دسته ای که نمی خوانند

دسته ای که می مانند و دسته ای که نمی مانند

دسته ای که آهنگهای لهستانی می دانند و دسته ای که نمی دانند

دسته ای که می دانند ترمز دستی تراکتور کجاست و دسته ای که نمی دانند

آن بالا که می روی مردم یک دسته اند و مهم اینست که آن بالا باشی فقط، تا اهمیت نداشته باشد برایت مردم بر چند دسته اند و فرق نمی کند عقاب باشی یا مهماندار هواپیما

و آن بالاتر که باشی که می گویند خداست، اطلاع دقیقی در دست نیست که مردم بر چند دسته اند.

و بازوی تو برای تقسیم مردم به دو دسته کافی نیست آنگاه که فرمود:

چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم، که برآن بام بلندم

 

+ 86/11/22ساعت لارسپیوا ******

 

 ۱۱۴۳۷  بار جُستم

۱۱۴۳۷ بار جَستی

اینبار:

حَلقه به دَر بِگیرَمَت.

 

پ.ن۱: سالها ۳۶۵.۲۵ روز هستند . کبیسه مال ِ "از زیر کار در برو" هاست مارالیم!

 

+ 86/11/20ساعت لارسپیوا ******

مدیریت یک دقیقه ای، ورد اتصال به کائنات، پودر حجم دهنده ی ماهیچه، فایل زیپ شده، آموزش زبان اسپانیولی در 48 ساعت، قاشق سحرآمیز، رویای اسب سفید، نقشه ی گنج، خانه ای رو به ساحل، سود 18.5 درصد، ترمیم چین و چروک دور چشم، دکترای افتخاری، عرفان نظری، سنگهای سرگردان، آپارتمان 999 ساله، قرص کنترل خر و پف، گوسفند زنده، دستگاه آبمیوه گیری، معشوق چهارده ساله، آب درمانی، حس ششم، سوپ گالینابلانکا، رژ ِ پُف دهنده ی لب،کتابهای قدیمی، جملات قصار و اعتماد به نفس شما را یک جا خری داریم.

 

پ.ن۱: "کمان ابروی ِ دل ریش ِ از این میخانه تا آن خانه راهی نیست" را یکجا خریداریم

پ.ن۲:  دارم یه انباری می سازم برا خودم، شایدم دکوراسیون داخلی، شایدم دیوونه خونه

+ 86/11/19ساعت لارسپیوا ******

همیشه چیزی هست.

همیشه چیزی هست مثل غبار، که تعدادش نه مثل هفت مقدس است و مثل دوازده مشهور.

همیشه چیزی هست.

در هر چیزی، همیشه چیزی هست.

 بین هر چیزی با هر چیز دیگر همیشه چیزی هست که به فاصله محکوم است و چه فرق می کند از اتم تا اتم باشد با واحد میکرون یا از او باشد تا او، از چین تا نیکاراگوئه. و در خوشبینانه ترین حالت از من تا تو با واحد کیلومتر که همیشه چیزی هست و تو هر چه می نامیشان بنام از هفت گرفته تا سنگریزه.

 از خرد تا کلان که اگر دانای تام هم که باشی همیشه چیزی هست که نه مثل شادی، سبز براق است و نه مثل غم، صورتی مایل به پیازی.

 گوش کن نالان! همیشه چیزی که ناگهان از عمق تو سر بی می آورد و مرا در می نوردد چیزی ست که تمام قوانین جهان اگر قوانین است در چین های مغز من فرو نمی رود که نمی رود، از چین و ماچین تا فیه و مافیه همیشه چیزی هست که اگر واحد ندارد دلیل نمی شود که نیست.

من از آسیابهای بادی که در نعلبکی کودکیم بود و آن راه پیچ در پیچ که چای که می ریختم گرمش می شد با گاوهایی که دوست داشتم ای کاش نقاشهای چینی دقیقتر بودند و یادشان نمی رفت که گاوها هم می دانند: همیشه چیزی هست که نه مثل گوی گرد است و نه مثل اهرام ثلاثه سه گوش. دلم برای نعلبکی کودکیم تنگ نمی شود دیگر، که فاصله ای نیست ولی همیشه چیزی هست نه گرد و نه سه گوش. به هوش!

+ 86/11/17ساعت لارسپیوا ******

"احتمال" مزخرفترین واژه ایست که برای این کار انتخاب می کردند آنها، مهندس!

 

و ناگهان یک نفر گفت: ای آنانکه شش تیر در تپانچه ی هفت تیر خود گذاشته اید تا به مدد علم ریاضی احتمال مرگتان در یک دوئل نابرابر 14.28 در صد باشد مژده باد که شما مردگانید با همان احتمال 100 درصد اگر و تنها اگر به وقت لمس ماشه، چخماق بر حفره ی خالی از گلوله بمالد که سرب داغ در حفره تان فرو می رود بدون تعارف.

 

سلام مهندس!

از شنیدن بعضی اخبار به هیچ وجه ناراحت نشدم که در جهان با گزاره های صفر "این" همان است که "آن"، و "آن" همان است که "این". همین.

و اما بعد شنیده ام که بر سر دوراهی تئوری انتخاب چنین بیان می کند که یا "آن" و یا "این". و اینکه هم "این" و هم "آن" اگر یادت باشد دو ماه پیش گفتمت که تنها در خواب دیوانه اتفاق می افتد که هم به کرمانشاه می دیدمت و هم به مرند در یک "آن"، که دو تعبیر جداست ولی لذت "آن" در خواب من به اندازه ی هم "این" بود و هم "آن". واما راه سومی هم هست که نه "آن" و نه "این" که "این" برای تو نیست که هر ذکوری ناگزیر است برای "آن".

احتمال به درد ریاضی می خورد آقای گوس- سایدل! در صورتیکه یک کابویی خوش استیل روی این گزینه حساب نمی کند که می داند حفره ی خالی یعنی مرگ. و اما تو تمام رفتی در کمین اصل لوشاتلیه با هفت تیر که تیر در تیر رها و رها، برای رها و من از شنیدن بعضی اخبار به هیچ وجه ناراحت نشدم که در جهان با گزاره های صفر "این" همان است که "آن"، و"آن" همان است که "این". همین.

به هیچ وقت نمی خواهم دروس تپانچه را در این مقال ادامه دهم که می دانم از هرچه تپانچه و شلیک و حفره بیزاری ولی گاه قبول اینکه بودن من در "آن" به معنای پذیرش "این" است سخت است که انشاا... نیست.

باقی  قصه دلتنگی ست که اگر نفس باقی باشد، دیدار در اواخر دَلو میسر است با حدیث آغوش و گوش. که بی نظمی پایه ی نظم است با آنتروپیهایی که قبلاً.

 

پ.ن۱: نه آن و نه این

پ.ن۲: هم آن و هم این

پ.ن۳: یا آن و یا این

پ.ن۴: برای دانشجوی ادبیات عزیز جناب کامران خان که فرمودند: ادبیات این متن به دلشان نشسته کرده ولی اصل لوشاتلیه را نمی دانند چیست عرض کنم اصل لوشاتلیه یکی از اصول شیمی ست که بیان می کند که اگر به محیطی دارای حالت خاص چیزی مخالف همان حالت تزریق شود بدتر می شود به عنوان مثال اگر جنابعالی در گرمای تابستان برای رفع عطش آب یخ بخوری عطشت از بین نمی رود بلکمم تشنه تر می شوی یا بلافاصله بعد از خوردن بستنی نیاز شدید به خوردن آب یخ پیدا می کنی. چایی بخور لطفاْ.

+ 86/11/15ساعت لارسپیوا ******

یک پرنده کوچک که هی کلمات را از من به منقار می گیرد و می رود بالای آن تیر چراغ برق، کتاب می سازد برای جوجه هایش لای " لام و کاف و لام و کاف" که لا مُکافاتُ الاّ برای آنانکه از کلمه گریزانند و پرنده گفت: آنانکه از کلمه گریزانند بر دو جوقند: جوقی عاشق سکوتند و گروهی در معرض هبوط. که هر دو فارغند از "کاف و لام و کاف و لام" که کل کل برای لک لک های پا دراز قدغن است تا اطلاع ثانوی.

 

 پ.ن۱:دارم یه انباری می سازم برا خودم، شایدم دکوراسیون داخلی

 

 

+ 86/11/14ساعت لارسپیوا ******

 

پ.ن۱: گاهی دلم برای افسانه ات تنگ می شود که شمشیر می چرخاندی و عاشق می شدی و ساز می نواختی روشن

 . پ.ن۲:دارم یه انباری می سازم برا خودم، شایدم دکوراسیون داخلی

پ.ن۳: همین الآن رئال ما دریده شد که خدمت وحیدخان مراتب ناراحتی را اعلام می کنیم

+ 86/11/14ساعت لارسپیوا ******

ارزش گزاره ای ِ یک:

یک سایه روشن قهوه ای به دامنه های کوه اضافه کرد و چند قدم به عقب برداشت مرد نقاش، پیپ را گوشه ی لبش جابجا کرد و نگاهی از سر رضایت به تابلوی خیس انداخت. دست هایش را با صابون و تینر شست و سراغ بوم سفید رفت. فنجان قهوه هی پر و خالی می شد.

***

ارزش گزاره ای ِ صفر:

از پله ها بالا نرفته، ماری دیگر نیشش زد و پیش ما آمد، دخترکِ بلند پرواز. 

تاس را درون دست می چرخاند به امید کوچکترین مضرب زوجی از عدد سه!

 

 

 

***

ارزش گزاره ای ِ منهای یک:

طرح داده ایم که چهار پیلبان تنومند و ترجیحاْ قبراق با چهار اصطبلدار خنگ و تعدادی دوربین به دست ِ مسلط به زبان روسی بالای قلعه ها اضافه کنند در صفحه شطرنج، بیرحمانه له می شوند این آشخورهای به تک خانه محدود، زیر پای این چهارپایان مورب الحرکه که پیشنهاد قبلیمان برای افزایش خانه های حرکتی سربازها برگشت خورد آقای فیشر! شما که مخالفتی ندارید آقای کاسپاروف؟!

chess set

***

 . پ.ن1:دارم یه انباری می سازم برا خودم، شایدم دکوراسیون داخلی

+ 86/11/12ساعت لارسپیوا ******

اینهمه نام که بر نقشه های جغرافی است و گنج، از چین و منچوری گرفته تا رابینسون کروزهولوفت و علی بابا قبول نیست، که همه نام تو-اند حتی اگر اقیانوس اطلس باشی و راه ابریشم که وسیع و طویل برای ما فرقی ندارد در عشقت ای بزرگ!، که آن روز که هنوز آسمان را بر نیفراشته بودی و زمین را پدید و ماه ِ فروزان نبود و خورشید ِ تابان، تو کجا بودی آن روز؟ که در ذهن من نمی گنجد این "عدم" که هیچ باشد و بزرگ و هیچ ِ بزرگ که حجم صفر باشد و چگالی بینهایت، حداقل فضایی دارد آن اطراف که وقتی منفجر می شود و من از آن داخل می پرم بیرون به در و دیوارم نخورم تا نمیرم و نام آن فضای تاریک را از تو بپرسم ای بزرگ! و نام تویی تمام، بر نقشه هایی که دریا دارد و دزدان دریایی دارد و آن مرد یک چشم هم که روی بازوی راستش خالکوبی لنگر دارد و روی شانه ی چپش طوطی هم، که می گفت و از قضا اینبار اصرار داشت که:

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

+ 86/11/10ساعت لارسپیوا ******

ای مقیم، ای قائم، ای مقام، ای قیامت، ای قد و قامت، ای قارقار، ای قوری قوری، ای قمرالملوک، ای قنبرخاتون، ای قسطنطنیه، ای قیف، ای قارون! دیدی چگونه با حرف قاف حال می کنم امروز؟!

ای شیر، ای شیرین، ای شربت، ای شانه، ای شینه، ای شور، ای شریان، ای شنگول، ای شوش، ای شاباش، ای شرجی ترین هوای یار! دیدی چگونه دمپایی پرت می کردند به سویم این خسته از حروفهای شامبوز**!؟

پ.ن۱: غصه می خورد کبوتر، دوباره پر نگیره

پ.ن۲: غصه نخور "یا کریم" دوباره پر می گیری

پ.ن۳: غصه نخور افعی جون دوباره سیرت میشه، پنجره ها رو بستم!

**: شامبوز: آدمهای کم حوصله، مقیمان کوچه ی علی چَف، شامپوز و شامبالامبزه نیز گفته می شود

+ 86/11/08ساعت لارسپیوا ******

 

آهسته تر الاغ که معشوقه به خواب است کنون! 

 

قلّاشم و بی نام، صرّافی و بس خام که صد کوزه شکستم، همه آب، بحری شد و جان ِ مرا ببرد که گر از این صد کوزه، یکی شیره ی انگور بودی، جان ِ تو می رفت اینبار، که صورتی به غایت زیبا داری و بازوانی بس توانا که صد مجمعه ی مسی پاره می کند به عشق روی تو به وقت سر مستی، آهسته که سرمستم!

 

سیّاحم و دل زار، ضحّاکی و بی مار که صد مار افسون کردم به نامت و نام تو حکایتی دیگر بود برای خودش، که بعدها فهمیدم که از آن صد مار یکی اژدها بودی اگر، زمرد که سهل، خام تو را هم می بلعید که زهر تو نوش است حتی اگر اسید سولفوریک باشد که هر پیاله از تو مست می کند مرا، آهسته که سرمستم!

 

خلّا قم و بی چوب، خلّاقی و بی چوب که صد گوساله پرستیدمت همه زرّین که کوه طور بودی اگر به یک انگشت می شکافتمت که از این صد، گر یکی گوسپند بودی به گرگ ِ نگاهت می سپردم و ره بر می کشیدم که نبود و چشمانت اگر سِحر دارد و جادو، آرام قدم بردار و آهسته که سرمستم!

 

طرّارم و بی همیان، حرّافی و بی دمیان که صد کتاب خواندمت همه معروف، کلمه شد و نامم ربود که از این صد گر یکی مثنوی بودی، حقیقت از زیر اِشکَم ِ پیل بیرون می کشیدم در تاریکی که صد دست به صد جای فیل می زدند مردمان در تاریکی و پیلبان که می گفت: آهسته که سرمستم!

 

نقّاشم و بی قلم، صُمٌ بُکمی چون کلم که صد طرح کشیدم از سکوت تو در پیچ، پیچاپیچ، که بانگ از خروس صبحگاهی و جغد شبانگاه بر آمد که از تو نه، که از آن صد اگر یکی تو بودی، نعره می زدی و گوش ِ من کر که آی آهسته که سر مستم!

 

های های! که اگر مست توام، مست توام من. وقانون سوّم نیوتن همه جا صدق نمی کند که هر مستی را مستی ای باشد اگر مساوی و در خلاف جهت آن، به عبارتی می شود: تو اگر مست ِ منی مست توام من! مستامست از نوشانوش تو در رگهای من است که هر که دل بست در گشود و هر که دل گشود، در بست و هر که هر دو را گشود، ره خمخانه بست و هر که ره خمخانه بست، میخانه به واویلا!

و من در این دو گانه حیرانم که بستم در ِِ دهان و گشودم ره ِ نهان و چون به تو دل بستم، دل گشودم و گشاده باد هر چه در من است که گفتی بیا و "خود" نما، که تو "خود" نمودی مگر که تو را بنمایم؟ و من اگر می دانستم کجایم، نیم داستان به دو نیم می شد، ربعی برای تو و ربع دیگر برای هر که تو را می خواند و نیم دیگر باقی ست که آن، همان ِ من است در تو، که تو کجایی مساوی و در خلاف جهت من؟ کوتاه سخن آنکه، من در ابتدای زمینم و تو در انتهای زمان که من همینم، ای همان!

 

شنیده ام به خون ِ ما راه پیدا کرده ای، آقا! که هی آواز خوان از قلب به پاشنه و از پاشنه به سر می گردی در این رگهای ربع فسرده، سه چارک مخمور. که اگر مویرگهامان تنگ است و حجم تو از یک سوم ارتفاع در قاعده پهن تر، ما را ببخش سرمست بانوی بزرگوار من ای آقا! که من همینم و زمینم و تو همانی و زمان!

 

شنیده ام که به باغ در آمده ای و جمله درختان از شاخ ِ خشک تا ساق ِ تر، خون می بارد از حضورت که شنیده ها کافی نیست که این روزها شایعه در شهر بسیار است و تا بوی تو بر مستی ِ دماغ ما نرسد، محال است که جان ِ من شیرین شود برای صدای هر تیشه ای در شهر، که شاید پاره آجر می شکنند برای عمارتهای بلند که تیشه دارد آن هم آقا!

 

شنیده ام که صدای " من برای کیستم" سر بر آورده از حنجره ات و گرمی بازار و این از این تیپ کارهای نامرسوم، که دل می بری و دِماغ می سوزانی لیلا!؟ که اگر تو لیلا بودی در معنا هم، هر دو لامت را خریدارم یکجا، که این بار با کاسه ی فلزی به دیدارت می آیم لیلا، که نمی شکند هیچ، صدای تیشه می دهد اگر بر زمین بکوبیش که داستان شیرین پیش می آید و از این قبیل برنامه ها، خود دانی که آنی!

 

نه فرامین ده گانه می دانم، نه فرمول راه شیری، یا از من به خود بپیچ و یا از تو به خود می پیچم که دردی و درد حاشا ندارد آقا.

 نه ندارد آقا!

 

پ.ن۱: دلم برای بوسهل مراوی تنگ شده آقا

+ 86/11/05ساعت لارسپیوا ******

ایگنا:

نخست سخن آنکه گلبولهای سفید و قرمز و پلاسما در بیانیه مشترکی اعلام نموده اند که این خانه بی یار صفایی ندارد، برگرد.این که دقیقاْ گلبولهای کدام ناحیه از بدن، چنین بیانیه ای صادر کرده اند، اطلاع دقیقی در دست نیست ولی طبق نظر کارشناسان ِ باری به هر جهت ِ عرفان و  موی دم اسبی و ریش تا ناف آویخته ی باز هم باری به هر جهت، قلب یحتمل است که هر نوع فکر دیگر بکنید، از مصادیق بارز انحراف ذهنی از حیث اخلاقی تلقی می شود که در ماسبق ِ کارکرد گلبولها آمده است که هیچ وقت حرف بد از دهن بیرون نرانده اند در تاریخ، حتی در دعواهای ناموسی و قومی قبیله ای که جای تقدیر دارد و پیشنهاد می شود این نکته در کتابهای زیست شناسی اخلاقی مد نظر قرار گیرد در چاپ مجدّرد کتابهای درسی که یار گریزان است از قلب ایشان اگر، پس چرا دوش می آمد و رخساره ش همچین مشکوک می زد، جان ِ برادر!!!؟

سیب زمینی:

دوّم بار تو سلطان مایی و به جان ِهرچه گوزن که مالیات ندارد و عوارض ندارد و کلسترول خونش را هم هیچ کس نگران نیست که آنوری برود بالا، یا زرتی برگرد به پایین ترین قسمت نمودار شاخص سلامت، می گویم و تعهد می دهم و دست بر روی کتاب مقدس زرکوب قطع رحلی می گذارم که تو سلطان مایی ای شیر، ای سلطان جنگل که اگر این درختان که اینهمه بد فرم و بی قواره سر کشیده اند در جنگل اجازه می دادند، می دیدی که چگونه سر تعظیم فرو می آوردم تو را که اینهمه درخت مگر کار و زندگی ندارند که همینجور مثل قارچ وسط جنگل سبز می شوند و نمی دانند ما برای خم شدن برای سلطان چقدر فضا کم می آوریم استاد؟

قایل پوشک:

سوم آنکه "دالدا قالان، قاباخدا قالان، شوبه" را که گفتم گورت را گم می کنی و توی نزدیکترین سوراخ سمبه قایم می شوی و اگر صدایت زدم، هوی اصغر ننه مرده کجا قایم شده ای؟، لب بر نمی آوری و جیکت در نمی آید که اگر نوک کفشت هم پیدا باشد سُک سُک. که اگر اسم صد میوه ی ناشناس هم بگذاری روی خودت، باز هم باید چشم بگذاری که کوری نوبتی ست داش اصغر و ننه من غریبم بازی در بیاوری با لگد جوابت را می دهد جعفر، که قانون این است که هست: کوری نوبتی، آنهم برای تو که تا ده بیشتر بلد نبودی بشماری!

چارک:

چهارم آنکه ناخدا را سنگ لحد، "آب" است و زلف تو را سنگ گور "باد" و فاتح اورست را بالین "برف"، که من اگر سر بر "شانه" ی تو خاموش شوم از دید شما که ایرادی ندارد بانو؟

 

یک مرغ در همان حالت

شکل۱-الف: یک مرغ در همان حالت که گفتیم

+ 86/11/04ساعت لارسپیوا ******

 

ماندن سخت و رفتن سهل، سخن عارفانه باشد

 

و

 

ماندن سهل و رفتن سخت، سخن عاجزانه اگر

 

......

 

هُش دار که من نه عارفم، نه عاجز و نه پیاله

 

بیا و عرض مرا طی کن

با زخمه، بی بهانه.

.....

یک روز می نویسم تورا

ای گوی درخشان

ای خدا

 

+ 86/11/02ساعت لارسپیوا ******