تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

برخیز و پیاله را ساز کن و پیش من آ

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی گم شویم، اگر جمله ی عارفانه نباشد،عاشقانه که هست.

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی گم شویم و زمستان اگر باشد که تمام درختان شبیه، چه فرق می کند که زیر درخت هلو هم باشد، به نیّت درخت گلابی بوسه ای از تو می گیرم و باقی فانی، که هیچ حسابگری تو را نخواهد پرسید که چه حالت رفت و کدامین درخت بود که کاهم و کهربایی ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و برویم زیر درخت گلابی و آنجا برایت خواهم گفت که هیهات از عروض و قافیه که وزن نمی دانم و در بی وزنی بیا و گونه ی ما را غرق صداهایی کن با تلفّظ حرف هفتم و من صورت تو را خیس از اشکهایی کنم که داد می زدم ای وسیع!

 

بیا و یک بار هم شده من و تو و تمام خلایق ِ صاف که از صفوف معاشقه بر می گشتند به همدیگر بگوییم که مثلاً چه می شود و که می رود و اینهمه آسمان که کم می آورند دست های برافراشته را، که عجیب حافظه ای باید داشته باشد مدبّر السُبحان، که فراموش نکرده باشد که مثلاً در آن هوای بارانی نهصد سال پیش چه دعایی می کرده راهبان نیم سفید پوشیده در حوالی صبح؟

 

بیا که کاهم و کاه می ربایی شنیده ام، که حقیقت باشد اگر، تمام قوانین الکتروکهربا را به زیر سوال خواهی برد که اندام مگر چه باشد که این کاهی باشد و آن کهربا که در صورت خلق همه از کربن باشد و هفتاد وپنج از صد، آب، و مابقی آهن و منیزیم و در معدود خلایقی اندکی فسفر در ریزهای خاکستری پنهان که پدید هم زیر سوال می رود از وجود تو ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و زیر هر درختی که دلت می خواهد گم شویم و گم شویم در آنکه گم شده بود یکبار و گم شدن در گم شدنی باشد و تو را مثالهای دروس فلسفه و عرفان برای نوباوگانی که می گویند: گم شدن در گم شدن دین من است....نیستی در هست آیین من است که چه ایرادی دارد مثلاً این درس یکی از دروس چهار واحدی دانشگاه سوربن فرانسه باشد و چنین تدریس شود که "یکی از بزرگان با یکی دیگر از بزرگان در زیر درختی که در آن هوای برفی که معلوم نبود درخت گلابی بود یا سیب، گم شدند و در گم شدن گم شدند" و این را همه حفظ کنند و بروند بیست بگیرند و عارف شوند و کتاب بنویسند و جایزه نوبل بگیرند.

 

بیا و دستم را بگیر وبرویم زیر هر درختی که دلت می خواهد گم شویم و قسم به ذات اقدست که برای من فرق ندارد که ابن خلدون بنویسد که مثلاً آن درخت، درخت نارگیل بوده است و در روایت ها آمده است که میمونی روی هر دو عاشق بی ادبی کرده است و بیاید و حتی بنویسد که در روایت ها آمده است که آن درخت گوجه فرنگی بوده است و شیری در آن بادیه خفته و چون آهنگ عشق می شنود، خر ِ خرگوش می شود و چاه را با کاه به تشابه گرفته غرق کهربای قدرت می شود. من از کتابهای تاریخ متنفرم ای وسیع! که یک حادثه را صد روایت باشد، که جنوبی این بنویسد و شمالی آن بنویسد و شرقی این کارَد و غربی آن بدرَوَد که نیم دور بیشتر چرخ بزند در این جهانی که افسون تو افسانه ها می کند با من زیر آن درخت سفید!

 

بیا و دستت را به دست درخت که محال است بتوانم دیدن که داده ای، در دستم بگذار که طاقت شنیدنم نیست که بشنوم که دست درخت گرفته و در من گم شده ای، که ردپای تو را پیدا کردن در این تن کار من نیست که پیر شده ام دیگر ای وسیع، که رحم است و مجال که تو را می خواند که بیا و دست مرا بگیر و در هر آبادی که تو خواهی که نه، در زیر هر درخت که تو خواهی و صاف ِ صاف شده ام که اینم و اینم. و "این بودن" که "اینم"، این است. و اینم بودن را که دیگر دو شاخ سفید هم ندارم که بر سر بگذارم و بگویم اینم ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و تیر و کمان از انبار بردار و به شکار برویم که مرغزار هم خنده سر کند که ای ابلهان شمایان شکار منید و خود بی خبر و چه حسن مزید که شکار ِ غروب شوی و شکار ِ غروب شوم و شکار غروب را که اگر صحبت از می و ساغر و کنار و بوسه و باغ و راغ و قصر حور باشد که دیگر کمان به چه کار آیدت ای وسیع که مدتهاست این عقل را به مزایده گذاشته ایم و کسی خریدارش نیست با قیمت پایه ی صفر!

 

بیا و دستم را بگیر و زیر درختان وحشی باغ بدویم و صبا به گَرد پای تو نمی رسد وا... که توبه شکستیم و از قحط رستیم که سال سال ِ ارزانی است و "دویدن" که مطرب داوود دم هم که آتش در رخت غم بزند فبه المراد و بانگ برداریم هر سرودی که تو خواهی، از "دل ای دل" گرفته تا "پرده ی مشتاقی" که این جان خرِ کوی یار است و خر ِ کوی یار را بهانه ای نه، سودی نه، زیانی نه، ای وسیع که لبیک و لبیک و صد بلی که ساقی جانان تو به یک پیمانه کار ما را بسازد.

 

بیا و زیر درخت نارون که کلاغ دارد وسیصد سال است که صدای قار دارد و برکه ای که صدای قور، لیوان به لیوان بر زنیم و جان تنیم و هر چه را که "یک" هست" دو" ببینیم از سر مستی و گیجی چشم، و پیمانه بشکنیم و هرچه را که "دو" می نماید "یک" ببینیم و زیر و بم سراییم که جغد هم که باشد به این ویرانه، لک لک  می شود از صفای حنجره ات و صد دور طواف می کند خانه ی وسیع را و عذاب وجدان نمی گیری خطاب کرده ای حاجی لک لک. تک تک. اول تو و باز هم اول تو که شیوه ی مستان اینست و خود نبینند که آنکه گفت اول "من" "تو"یی ندارد و آنکه "تو"یی ندارد درخت گلابی که سهل است صد جنگل از درختان انجیر وحشی هم که باشد گم شدن در کار نیست و چه زار!

 

بیا و دستم را بگیر که لنگان می آیمت اگر هوای لنگیدن داری و شوخ می نمایت اگر هوای شنگیدن که هر که را در این حلقه پای افتاد سَر ندارد و سِر نداند که فغان از چهار ستون هم که برخیزد، این تن اگر بشنود خاموش و این جان اگر دم برآورد کور و این گوش اگر غیر حدیث گم شدنت مقالی بجوید خاک بر سرش. آخ

 

بیا و دستم را هر جور که صلاح است در دستت گیر و پیر من شو که من از پیر و میر و شیر بیزارم اما روی تو را اگر بی صرفه بریزد باده را نوش تا نوش گوش ِ پیرم و زار میر که در صلاح خسروان، خُسران به مملکت نباشد و چنان فرض می کنیم که جان ما مُلک تو است و مصلحت در آن دیده ای که برگزیده ای!

 

تو بیا و از قفا بیا و از پیش و پس و از شش جهت که هر جهت که تو خواهی همان جهت می چرخمت ای فاینما تولّوا که شنیده ام آنکه را که از رگ گردن نزدیکتر می نمایدت را هم اگر بتوانی بیاوری و هر سه با هم گم شویم آنوقت چه شیرین می شود قیافه ی سلاطین ریاضی که احمقانه در پی حلّ ِ پارادوکسهای جدیدی هستند که من و تو و گم، در گم، گم شده ایم و بساط، بساط شادی باشد و خوب می دانی خر ِ کویت عاشق اینگونه لاینحل هاست ای وسیع!

 

بیا و قصّه ی عنکبوت را که می گفت می تند و می پرد را برایم بگوی و قصّه ی مار را که می خزد و می گزد و قصّه ی مورچگان را که هفتاد بار از دیوار لیز بالا می رود و سردار می شود و فاتح تمام جنگهایی می شود که مورچگان در آن بی تقصیرند. بیا و هر قصه که می خواهی باز گوی که گفتمت: این تن اگر بشنود خاموش و این جان اگر دم برآورد کور و این گوش اگر غیر حدیث گم شدنت مقالی بجوید خاک بر سرش ای وسیع ای واسع!

 

بیا و مرا بسط بده و وسعت مرا از شمال تا سردی سیبری و از جنوب تا کرانه های تنگ و از شرق تا کشمیر و از غرب تا بغداد به هرچه شاعر و مدعا و اسرار هستی دان نشان بده که به جان هر چه می پرستت تو می توانی و من سراپا گوش و دست بسته و کتف آویخته و شمشیر در غلاف که سینه خواهم شرحه شرحه از فراق. نیم هندی نیم کشمیر و عراق که شرح حال تو با سینه های در آتش هم نمی تواند ای وسیع!

 

بیا و دستم را بگیر و قند وصلت را که در دندان کُند ِ من از ترشروییت وای وای می کند را در جان من فرو کن و شراب آور که می نوشمت این بار به جان هر چه پیمانه که دوش و پرندوش خر بودم و نفهمیدم که تلخی تو نوش من است و هجر تو برای این یاخته های خاکستری که در مزایده خریدار ندارد مضرّ که این بار گر ننوشمت بر سرم ریز که وای وای!

 

بیا و جان هر چه را دوست داری بیا و جان ِ مرا بیا و جان ِ جان ِ جان ِ مرا بیا و جان ِ هر چه درخت بیا و جان ِ ملائکت اگر نمی آیی فیلممان نکن ای وسیع که برو. و رفتن اگر جفا نیست، چیست؟

--

پ.ن۱: بالاخره این عکس ماشین باجناق ما سر از یه وبلاگ خارجی در آورد و حالا دیگه قصد فروششو نداره. تازه ما فهمیدیم که اسم سایتمون به زبون اونا می شه Songxoj de Frenezulo en Mondo Flata یعنی خوابهای دیوانه ای در جهان مسطح. ما که زبونشو نمی دونیم بگیم دمت گرم، این باجناق ما نیشش تا بناگوش باز شده.

+ 86/10/25ساعت لارسپیوا ******

 

 

 این همه کوه که می گفتی عاشق نمی شوند

 قبول نیست

 که مگر ندیده ای که گریه می کنند بیست و یکم مارس

 با اشکهایی که به دریا.

 

+ 86/10/21ساعت لارسپیوا ******

 

 

 

 در هور ِ تو ما، ماه وَریم. شور نوازیم.

 

پ.ن۱: آب داره سربالا میره! پروانه ماهور می خونه!

 

پ.ن۲: بازگشت ِ لیمو

 

 

+ 86/10/20ساعت لارسپیوا ******

 

باد

باد

باد

باد

و

آن

قصه

و

آن

زلف

پریشان

که

مگو

ی

ی

ی

 

باد و آن قصّه و آن زلف پریشان که مگوی

 

 

+ 86/10/12ساعت لارسپیوا ******

به جای بوسه های مه گرفته، آخ! بیا و دانلودم کن

+ 86/10/11ساعت لارسپیوا ******

 

 

 

 

 رنگ سفید می زد و ترمز ِ ABS کار می گذاشت

 زیر پای قطره های سرکش باران

 خدای عاشق برف!

 

+ 86/10/10ساعت لارسپیوا ******

 

 

 

 

این روزه ی سکوت که میگن دقیقاً چه جوریاس؟ 

 می گفت: وقتی قرار است بدویم تا هیچستان، چه فرق می کند، تنها بدویم یا باهم 

 

 

 

+ 86/10/07ساعت لارسپیوا ******

باده خاص خورده ای، نُقل ِخلاص خورده ای؟

بوی ِ شراب می زند، خربزه در دهان مکن

آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد را بر پشت زمان نهادی و بر روی زمین که دوش و پرندوش فریفتی و عهد نکردی که سوگند نخورده بجویمت از سر ِ دستان.

و غمزه نمودی و کشیدمت که نپرسیدمت سبب چیست که اقرار کنی آن است، که من "آن" ندانم که یا دیوانه ام که نیستم و یا در شیوه ات عاقلانه ام که نیستم که رفتی تو سحرگاه و ببستی در بُستان که باز آی و این جان ز من بِستان!

و بگذار بچرخم تو را با فاصله ای که از تو دارم در 2 در π که پیرامون تو را عشق است و بچرخ تا بگذارم تو را هزار دور چرخیده در پیرامون خود که اگر تو را خود بودی که از خود فاصله نبودی، و صفر در هر عدد که در هر عدد ضرب شود، هیچ می شود چه در 2 چه در π تا یک میلیون رقم اعشار که بفریفتیَم دوش و پرندوش چه به گرمابه و چه در گلستان!

و هر که را شرط در آغوش کشیدن بحر عمّان باشد و عقل لقمان، تشنیع زند و شود پریشان، که من معمورم به عدل سلطان نه مأمور به حکم این و آن که چنین گفت فلان و چنان کرد بهمان که دوش و پرندوش فریب تو، ویرانه ای شد بر من که من معمورم به عدل سلطان نه مأمور به حکم این و آن!

برای من سحر آوردی و من یک "واو" بیشتر از تو خواسته بودم و سحور تو معجزه می کند که فرض کن قلب من گیسوانی دارد و پریشان که بیا و شانه  شو و اگر توان آمدنت نیست از چرخش صفر، رو شانه شو که در مَثَل جای هیچ مناقشه نیست.

که باک نیست از آن روی که یار با من است و ما را هراس از سوزنی نیست به وقت شمشیر و هراس از خشک لبی نیست به وقت هامون که باک نیست از آن روی که با من است هر آنچه از من است و قسم به گیسوان بلیغت که اگر شنای قورباغه می دانستم چیست را شیرجه می زدم در خُم خُسروان که اینجا چکار دارد رنج خمار با من؟

لعنت به هر که اختراع کرد مَرد گریه نمی کند که سوز ِ نهانی را اگر بر چشم نراند مَرد، آپاندیسیت نمی شود که به گوارش نیست سوز نهان، ولی تضمین هم نمی کنم سر از سرطان پروستات در نیاورد که من به جرم مشکوکم و به 8/9 و نیوتن و به تمام سیب هایی که از آن بالا می افتند، که اگر جِرم تو همین است که هست که در دستگاه های عقربه و صفحه های دیجیتال، چرا برای خریدن یک کیلو تخم مرغ و نوبت نان این قدر سنگینی و برای معشوقه در قله قاف با جِرم صفر؟ که چندان شنگولی و منگول و آهوان از خرامیدنت در شگفت که سیمرغ که باشد آن بالا به فرض، نیشابور هم کم می آورد قِبال تو را که با شنیدن یک هیچ می شوند کدر!

و من به فاصله مشکوکم و به حرف چهارم الفبای لاتین مشکوکم و حتّی به سیستم اندازه گیری متریک مشکوکم بانو که این همه شعر برایت سروده اند مردم که هی گفته اند: ری را! ری را! که از دست بر قضا این آخری از اولاد پیام آوران بوده است و حالا کارت به جایی رسیده است که برای ما طاقچه بالا می گذاری بانو که لعنت بر مجنون و تیشه و چاه و شکسپیر که آغوش داغ همه را رام می کند به جز شداد را در باغ ارم که شرط ها دارد از  بحر عمّان و عقل لقمان که شنیع است و پریشان ری را!

ری را! ری را! برای تو که رقصی از حرف دوازدهم هستی با حرف اول و آخر همان حروف، ساعتی آورده ام با قطاع دوازده و سال آورده ام با قطاع دوازده و نیلوفری با برگهای همان قطاع، بیا و روح مرا به پنج قسمت مساوی تقسیم کن: دو از ده، در دهمین ماه سال، ده از دوازده! بیا و بگو که عقل در آغوش روح جا می شود، مگر که لعنت به هر که اختراع کرد گریه نمی کند مَرد.

بشارت باد که گرگ من بیا و این شبان بی خاصیت را دریدن آغاز کن که این منم پنج از بزغاله.

+ 86/10/05ساعت لارسپیوا ******