تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم           ویران شود این شهر که میخانه ندارد

 

با آب ِ معدنی

مست کرده بود خولیو سانتوس.

شیمیدانان ساختمان کربن را

روانشناسان خولیو را

خولیو همه را.

انگشت اشاره همیشه به سمتی می چرخد، با نورهای فسفری

 

 

▄▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▄

 

 من دوست دارم که برف بیاید و نارنجها زیر برف بمانند

 

 

 و نیمکت های خالی زیر برف بمانند

 

 

 و گلدانهای مادرجون زیر برف بمانند

 

 

 و ماشین آق رضا زیر برف بماند

 

 

 و آدمها زیر برف با هم حرف بزنند

 

 

 و عاشق شوند

 

 

 و گلوله های برف را با خنده به سوی هم پرتاب کنند

 

 

 و روی حوض برف نشسته، بنویسند: زنده باد ایران

 

 

 و دوست دارم حتّی حافظ زیر برف بماند و من بروم از همه عکس بگیرم، ....... مثل پارسال

 

  سخن به تمام گفتیم و رفتیم که باقی مکرّرات است

شیوه ی

چشمت

طریق ِ

جَنگ

داشت

ما

ندانستیم

و

صُلح

انگاشتیم

پ.ن۱: چه خر بودیم پس

+ 86/09/29ساعت لارسپیوا ******

 

 

 آ

نورها از روزنهای جفت، خطوط سیاه و سفید بی نهایتی روی دیوار برای ما از روزنهایی که تنها یک سوراخ بیشتر نیست و روی دیوار هم یک سایه که اگر الله نور السموات با احتمال بسیار بالایی درست باشد روزنه هایت را برای گذر نور مهیا کن که فرمود:

جنگ یک روزنه با خواهش نور

سایه ی حفره ها، نور است بر دیوار که یا حضرت ِ نور تو موجی یا ذره؟

و نور در ورود خواهش می کند درست باشد اگر، با احتمال نزدیک به خیلی، سخت می شود ماهیت نور، که الله به گاه ورود در روزنه هایت خواهش می کند یعنی؟ استغفرا...

 

که نور شتر مرغ است انگار که در روزنه های تک حفره ای می گوید: من ذرّه ام و در روزنه های جفت و نزدیک به هم می گوید: من موجم با فرکانسهایش که ما هم به ایشان می گوییم: خیلی بلایی نور!

و جناب توماس یانگ 204 سال پیش بود که در آزمایشگاه کوچکش پرده از پرده های نور برداشت که عمو توماس تو هم بلا بوده ای که در 2 سالگی خواندن می دانستی و در هشت سالگی سرخود ریاضیات یاد می گرفتی و در 9 سالگی فرانسوی و ایتالیایی و عبری و عربی صحبت می کردی با نورها که غلط نکنم زبان نورها را می دانستی که اگر نور ماکیان بودی و احشام و وحوش، تو را سلیمان می نامیدیم و نور را هدهد!

من کجایم سوراخ است و از کجای من نور عبور می کند که یک حفره در قلب من که خوب می شناسمش و الا بذکر الله هم نور در آن حفره فرو می کند برای روزنهایی که جفت کنار هم را باید به مشاوره بگذارم و تطمئن القلوب در این خاک هنوز برای من یازده حرف مبهم است با الف ناخوانا در مرکز.

 

و من اگر از توام و به سوی تو هم با احتمال بالا قبول، من نورم و چه صفایی دارد که من نورم و سوراخ، و سایه ی من بر کجای من است که این وسط  شبیه ِ شترمرغم بیشتر تا حفره های جفت جفت، که شرط اول یانگ نزدیکی ِ حفره ها در خاک من جواب نداده است هنوز که اگر می داد اینهمه حفره های پشیمان از نزدیکی، در دادگاه خانواده چکار می کنند هر روز؟ ناف هم برای قلب بود اگر می دیدی که چه نورهایی است با اتصالهایی که من برای تمام شمایان ای نورهای هفت!

آرام باش و بگذار بتابد آنچه از تابش آن هر چه رسول، خیره شدند و کتاب آوردند!

 

پ.ن1: من شرابت شده ام   آ   و بنوش

+ 86/09/25ساعت لارسپیوا ******

برای ماه ِ شب دوم که نیم کاسه ایست و این همه ستاره که جا نمی شوند آن داخل، هرکس جای خودش با خودش که ستاره ها آزاد و ماه آزاد واین همه کهکشان و این همه ستاره و ماه و قمرهای طبیعی، در هراسم زمین را فراموش نکرده باشد خداوند با آدمهایش که روی دو پا، نیم فوت مربع هم جا نمی شوند و جفتک می پراکنند به سمت آسمان. و ما را حدیث ِ زندگانی به آن ماند که سوسکهای قهوه ای در لوله های فاضلاب کشتی غول پیکری برای سوسک نوزاد جشن تولد گرفته باشند و ناخدا اسیر طوفانهای دریا شده و داد می زند: بیست درجه به سمت شمال شرقی و کشتی تکان می خورد و کیک تولد آسیب می بیند در لوله های فاضلاب. آن سوسک که مست تر از بقیه یاران می نماید بادی در غبغبه می اندازد و داد می زند:" آهای ناخدای کثیف، بلد نیستی بیا پایین خودم می رانمش این قارقارک سهل الحرکه را" . و مابقی سوسکها  دست می زنند و داد می زنند: هورا دیوانه! هورا نرغال! هورا کنیزک و یاران! هورا خلجاوی و فولادی و الاغ و قهوه چی و اخترک و مرکبّات و قوس وقزح!

کشتی لنگر می اندازد و گندمهای آرژانتین بار می شوند به دستور ناخدا در انبار هایی که به شکل نیم کاسه یست و جا می شوند در آن تمام گندمها. هرکس جای خودش و سوسکها به جای خود که تولد سوسکی دیگر است در مسیر بازگشت که زود زود متولد می شوند این ناکسها به مدد بلاگفا با ناخدایی که بی خبر از لوله های فاضلاب داد می زند: بیست درجه به سمت جنوب غربی و ما زلزله می نامیدیمش با خداوندگارش که فرمان می داد: خاموش کنید این زحل ِ بی پدررا، نورش بد فُرم است، خوابمان می پرد.

 

پ.ن۱:آخرین تحقیقات عرفا و شیمیدانان زبل نشان داده است که: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور. از یابنده تقاضا می شود ضمن تکثیر عنصر مربوطه، فکری برای حل معضل کم شوهری در سرزمینی که معلوم نیست کجای این شب تیره بیآویزم قبای ژنده ی (تلفظ فرانسوی) خود را؟ بکند. آرام بکند لطفاً. پیشاپیش از همت شهرداری تمام نواحی و اینکه آقا بفرما جلو نوبت شماست و همچنین اتوبوسهایی که شماره ی نفر قبلی برای نفر بعدی در دفترچه تلفن ِ دو نفر بعدی کوچکتر یا مساوی ِ سطح صندلی همجوار است تشکر می کنیم..

 

 

+ 86/09/22ساعت لارسپیوا ******

در جهان چاههایی است که خرگوشها برای کشتن شیران گرسنه به کار آرند، زنهار "خیال ِِ تو" چاهی است.

در جهان خرگوشهایی است که برای کشتن شیران قدرت به آغوش می شوند، زنهار "آغوش تو" شمشیریست.در جهان چاههایی است که دختران برای سیراب کردن جنگجویان به کار شدند، زنهار که به خیال آغوشی به جنگ خود نروی. در جهان شیرانی ست که به عکس خود در آب حمله می کنند. در جهان دخترانی ست که به عکس خود در آب درود می فرستند. در جهان جنگجویانی هستند که هویج هم نیستند حتی، زنهار بیا و در آغوشم باش، من نه آن شیرم که با دشمن برآیم. نه آن شیر که در چاه. نه آن شیر که در مطبخ. زنهار از خرگوشی که در درون توست.

..... و اما جالبتر آنکه در ذهن من ریلهایی است که از مزارع قهوه می گذرد و زنهار ندارد. مارها می دانند.

+ 86/09/20ساعت لارسپیوا ******

 

بعد چهارم

کِرم بازیگوش سه بار داخل سیب چرخید، تونلی به طول دو وجب کَند و از آن سمت بیرون آمد، کرم دانشمند دو سمت سیب را اندازه گرفت و نوشت: نیم وجب و یک بند انگشت.

مهندس بازیگوش سه بار داخل خواب چرخید و جاده ای کشید از تهران تا تبّت به تورنتو تا قله هیمالیا و بیدار شد. مهندس محاسب نوشت: سه دقیقه و پانزده ثانیه، تا سر کوچه نهایت.

کرم بازیگوش سیب را خورد و تمام شد. کرم دانشمند نوشت: هیچ فرسنگ.مهندس دانشمند تمام خوابها را دید و تمام شد. مهندس محاسب نوشت: مرگ. کرم دانشمند آرام آرام روی دفتر محاسباتی مهندس محاسب غلطید و نوشت:

نبود سیب ، خواب سیب است وقتی که نبود.

و

مارها، کرمهای خواب خورده اند در جهان مسطّح

  

 

+ 86/09/18ساعت لارسپیوا ******

برف سنگین که بیاید مرکبات از درخت می افتند. لیمو می ماند.

پ.ن۱: نگاه کن لیمو من نمی دانم که چرا وبلاگ منفجر می کنی ولی همیشه قشنگ می نویسی حتی اگر ننویسی. کشتی اینترنت را دو قدم مانده به شط شراب به گل نشاندی و خلاص!

لبخند بزن تا من و امین و م.و.ج هم بخندیم ناکس

پ.ن۲: بچگیا تیله بازی می کردیم. یه نفر که همه رو می برد، همه ی تیله هارو جمع می کرد و پا میذاش به فرار. اسم این کار تو بلاد ما هسسش Uddi Qashdi. حالا هرچه عرفان بود در این تارنماهای لعنتی رو یک جا Uddi Qashdi کردی و رفت. بیا و کشتیه رو هل بده بانو!

+ 86/09/17ساعت لارسپیوا ******

نام فیلم: SOUMISES ET SANS CULOTTE

محصول: سال 2009 کشور فرانسه

کارگردان: ابو حلیم حلماژی

برنده ی همه ی جایزه های همه ی جشنواره های خاص

 

خلاصه فیلم: دختر خانم جوانی از خواب بیدار می شود و مشاهده می کند لوله منتهی به وان حمام مسدود شده و آب همه جای حمام را فرا گرفته است. دختر خانم با یک لوله کش جوان که اتفاقا در ادامه فیلم مشخص می شود در کار خود بسیار خبره می باشد تماس می گیرد، لوله کش جوان سریعا به منزل دختر خانم مراجعه می کند و .....

 

 

نقد فیلم: امروزه فیلمبرداری نقش به سزایی را در میزان تأثیر فیلم بر مخاطب خود بازی می کند بطوریکه در این فیلم بارها مشاهده می شود که فیلمبرداری از زوایای مختلف چقدر در بروز احساسات بیننده موثر است. یکی از فیلمبرداران مشهور جهان در نقد این فیلم می گوید: این خیلی مهم است که شما از کدام جهت بتوانید. اکثر کارشنان معتقدند عامل موفقیت این فیلم در جهانی شدن به صحنه ابتدایی فیلم باز میگردد که در آن کاراکتر اول فیلم تا زمان رسیدن لوله کش جوان موفق به پوشیدن لباسهای خود نمی شود. نکته اخلاقی فیلم مربوط به تیتراژ آغازین فیلم است که در آن کارگردان توانای فیلم به مخاطبین زیر هجده سال خود هشدار می دهد.

 

این فیلم در شش اپیزود  یازده دقیقه ای ساخته شده که تمام اپیزودها با مسدود بودن لوله وان حمام شروع می شود و تنها قیافه لوله کشهاست که متفاوت است.

 

 

نوید 87: بر اساس شنیده های ما، صدا و سیمای کشورمان این فیلم را تحت عنوان " لوله کش دلاور" با ویرایش جزیی در جشنواره فیلمهای نوروزی به مدت یک دقیقه به روی آنتن خواهد برد:

 

 دختر خانم جوانی از خواب بیدار می شود و بعد از مشاهده لوله مسدود شده وان حمّام، اظهار تأسف کرده و می خوابد. در این فیلم که با استفاده از تکنولوژی مگنیفایر، سانسور شده، بینندگان فهیم فقط چشمهای دختر خانم را ملاحظه خواهند کرد که باز، شگفتزده و بسته خواهد شد.

 

خ.م 1: با پوزش از محضر استاد گرینکوی پیر این تحلیل به محضر استاد ابو امیر خلجاوی تقدیم می شود.

 

+ 86/09/16ساعت لارسپیوا ******

شهرهای بزرگ همان خاک را دارند که شهرهای کوچک با رویش نامنظم هندسی،  و خاک از شهرهای کوچک که عاشق خاک های شبیه می شوند در شهرهای بزرگ.

از شمس العماره تا برج میلاد و سقوط آزاد از برجهای بلند دردناکتر است با طعمهایی در استخوان که خاک به خاک و کربن به کربن و توازنی از همه چیز به همه چیز.

 من از خاکهای سرد با انگورهایی که در استخوان مقدس پدر از زمان تا کوندالینی در زهدان مادر از زمان تا نافهای متصل و برشی عرضی از خاک سرد تا هیاهو، از زمان تا خاک سرد. فاصله ای که میان دیواره های مادر تا آغوش خاک بر زمان.

سرعت حیات حاصل تقسیم فاصله ی بین نرینه و مادینه بر زمان. و شب نطفه ی خفیّه در دل روز که غروب سر بر می آورد در جهانهایی که کروی نه.

 از خاک چین، ساعتهای سوئیس و از خاک آرژانتین، گندمهایی برای کشتیهای فلزی غول پیکر از معادن موزامبیک با سوخت هایی از ونزوئلا برای مردمان دهلی نو. و گندمهایی که در تنورهایی آهنی  با کابلهایی مسی از معادن سرچشمه برای خاک، که خاک عاشق خاک با نامهایی از فرهاد و شیرین و تواتر زمان. برای من که عاشقانه ی تو. از آنچه که تو نطفه ای در من با شبهایی که در روز وسرمایی که در مرداد کجاست؟

وزمان آنچه که برای عیسی نام محمّد در ستونهای آن بالا که ما فقط اسمش را شنیده ایم با انگشت اشاره. وزمان آنچه که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی. و تو در دل خاک نشستی که نبود و گندمهای کشمیر برای آقای آناند توانی که در مزارع هلسینکی، نیم خیزی از نگاههای اول به صورتهای مادینه برای جفت گیری از دلارهای حلال از عرق جبین، و هلهله هایی در توری عروس برای خاکهایی که کوره نرفته، و نگو که ما همه احمقیم که آقای آناند با انبه هایی در کوندالینی برای زهدان ماریا در خیزش مارهایی که خاک سرد در هیبتی که خاک از سه هزار متر اعماق آفریقا، طلاهایی برای گردن ِ 1976 در سالهایی که بخش بر زمان برای سرعت حیات که فرمود:

زخاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

که یا جلال الدین برای تنورهای سرمستی از بلخ تا قونیه، ویا خمیر و نانبا هر دو از خاک ،از آرژانتین تا کشمیر با توان بازو از کربن و فسفات مغز.

من ذهنم  که- مال کیست؟- را برای تو می فرستم در شومینه هایی که از درختان دانمارک درسرمای استخوان سوز مونترال از زمان تا من که در کولرهای گازی ژاپنی ، تصویر تو را که گیج به دنبال تدریس در دانشگاه واترلو نقاشی می کند به تناوب تکرار می کند را هستم.

و من هستم را برای همه که در حبابهای ریز مرگ، محلول در حیات برای انبساط و فراگیری تمام ذهن برای آرامش در خاک که در انتظار تو، این همه عاشقانه را کاسه ی لیلی نامیدی و انصاف نیست که دو چشم بینا و دو گوش شنوا برای فرصتهای کوتاه تقسیم بر زمان.

و یک اگر خدا بود و دویی نه آنکه از خاک تا خاک، تا سه که قبل از پیدایش یک و دو تنها بود در قلبهایی که من نبودم و تو نشستی و از چهار تکرار است برای حاصل جمعهایی که با مرگ از یک تا سه در نوسان است.

با شهرهایی که بیهوده سر به فلک نمی کشند با رویش هندسی. و هیچ از وزن زمین کم نمی شود در این تناوب اگر سفینه هایی که در فضا گم می شوند گاه و بی گاه به حساب نیاوریم.

من در کنار شومینه برای تو می گریم با قلبهایی که مرا تنگ در آغوش کشیده اند  با نیازهایی که انکار کرده اند این احمقها! تو از فروید احمقتری و از یونگ داناتر و از رییس قبیله ضعیفتر و از چنگیز جهانگشاتر و از تمام عقربهایی که منظور نه!

خاصّه تو اگر بدانی که من در کنار شومینه چقدر با این اندامهایی که از خاک، رو راستم. شتاب می کردی و مرا به یک خواب عمیق می بردی با خاکهایی که در خاک تو فرو می روند با ذکر هایی که خاک برای خاک حلال می شود. که بال پروانه در شانگهای طوفانهای مرا می سازند برای قلبهایی که گم نمی شوند و پیدا نیز. تو کجایی؟

+ 86/09/15ساعت لارسپیوا ******

نوشته های مأموریتی را دوست دارم. مأموریتهای مهندسی من از 6 بامداد تا 8 شب طول می کشد. هر 2 هفته ای یک روز معمولاً. چند ساعت اوّل را خوب می خوابم. بعد به سر وقت پروژه ها می رسم و بعد  ناهار و بعد از ناهار بعد از یک چرت کوتاه مدت خواب تمام می شود و چشم به جاده می دوزم. طبیعت جنوب زیاد با من سازگار نیست و مناظر خشک به جز غروب که همه جا غروب است چندان انفعالی در من ایجاد نمی کنند. بعد به ذهنم اجازه می دهم شخصیتهای مجازی را وارد حیطه ی خودش بکند و بعد حسابی با آن شخصیت ارتباط می بندم. جوانتر که بودم شخصیت ها اکثراً اسامی پرتغالی اسپانیایی مکزیکی داشتند. جدیداً عرب شده اند. نمی دانم شاید تأثیر طبیعت جنوب باشند. امروز هم مأموریت بودم از 6 صبح تا الان. یک شخصیت جالب وارد ذهنم شده بود که چند دقیقه فقط به اسمش خندیدم. از کجا میایند و اینقدر باهاشون رفیق می شوم نمی دانم. راننده ها هم که معمولاً با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت می رانند و از وضعیت بنزین و نامرد بودن پلیسها شکایت می کنند. امروز تقریباً هرچه می گفت تأیید می کردم و گرنه در صورت نفی جملاتش مجبور بودم باقی توضیحاتش را گوش کنم. شخصیت امروز اسمش ابوحلیم حَلماژی بود :

 

ابوحلیم حلماژی ملقب به ابوحلیم بن حاشر از نوادگان ابوحشر حلماژی از حاشران بزرگ عصر خود بود، چندان که هیچ اناثی در عهد خویش نبودی که ابو حاشر ترتیب وی نداده باشی و هر باکره ای را مرتب نموده بودی، بر حسب حروف الفبای زوربایی.

اندر کرامات ابوحلیم حلماژی، همین بس که روزی در بیابان، راهزنانی به غایت خطرناک بر او حلقه کردندی و چون شیخ از مال دنیا هیچ نداشت، یکی از راهزنان که مادرپیاله تر از بقیه یود گفت: یا شیخ چه اسم تخمی ای داری؟! ابوحلیم در مقام صبر بر آمد و هیچ نگفت و چون توده ی رهزنان راه برکشیدی و او را تنها گذاشتی، شیخ لبی گزیدی و با اشاره به گرد و خاک سواران گفتی: ما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم.

از دیگر کرامات شیخ ابوحلیم حلماژی آن بودی که شیخ زنگوله به پای خود می بستی چون خلخال، که از بانگ جرس، مورچه ها متفرّق گردیدی و وی آزارش به هیچ موری نرسید از باب ایمان و تقدّس.

 روزی ابوحلیم حلماژی، زنگوله به پا به سمت عمارت  ِ"ابوخائف ژندروژیان" از علمای وقت شد. ابوخائف در ایوان عمارت نشسته بود و کتابی قطور اندر خوف و رجاء بندگان برگزیده ی خدا، ورق می زد که دید غریبه ای جرینگ جرینگ کنان به سوی عمارت می آید. غریبه چون به مدخل رسید، ابو خائف بر او بانگ سر داد که: ای ناشناس کیست و از کجا می آیی و چه حاجت داری و آن زنگینکها چیست که بر ساق پای توست؟

ابوحلیم بر مدخل بایستاد و گفت: یا خائف، ابوحلیم حلماژی هستم، از سرزمین خیلی خیلی دور آمده ام، طلب  توبه دارم و استغفار! این جرس هم از آن بر پای خلخال نموده ام که جمعیت نملان از بانگ آن متواری شوند و جان بی دلیل به زیر پای ابوحلیم نسپارند.

ابوخائف در حالکه در دلش به اسم ابوحلیم می خندید، روی به سمت آسمان کرد و گفت: بار خدایا این چه ابتلائی ست که با من داری و این مرد چه گناهی می توانست داشت، که خود منزّه تر از ما بوده است و به فکر جان مورچگان هم!

خائف گفت:یا بوحلیم، بر ما بگوی که آن چه گناه بوده است که حافظ جان موران را، چنین به تشویش انداخته است؟

 ابو حلیم بن حاشر حلماژی گفت: یا خائف، عهد شباب بود و موسم ربیع و گلهای بهاری سر از خاک برون کرده بودند و فصل، فصل جفت گیری مارها بود و صدای چلچله ها و زمزمه ی فاخته ها در هر کوی و برزن طنین انداز و من چند حبه انگورتخمیر شده، بالا رفته بودم و عقل در نهایت ِ صورت به زوال گراییده بود و هماندم دختر همسایه در ایوان خانه به شدت در کار مطالعه ی کتاب "چگونه شوهر مناسبی به چنگ آوریم " بود که من چشمکی بر او روا داشتم و آرام گفتم: کام آن یا بِیبی و او شادان کتاب به هوا کردی و آمد و شد آنچه نباید می شد.

ابو خائف لختی بیندیشید و بفرمود: توبه ات مقبول افتاد می توانی بروی

ابوحلیم قدمی دیگر جلو آمد و گفت: یا شیخ، خواهر بزرگتر نیز در ایوان بودی و گلهای بهاری سر از خاک برون کردی و فاخته ها نیز و اندکی چلچله.

ابو خائف گفت: خداوند رحمان، چون یک ببخشید،آن دو را نیز ببخشاید، عزیمت کن.

حلماژی قدمی دیگر به سمت خائف برداشت و گفت: یا شیخ فردای آنروز که عهد شباب بود و موسم ربیع و فاخته ها سرود می خواندند، خواهر ته تغاری هم، مطالعه می کرد لامذهب در همان ایوان ، به همان پوزیسیون!

ابو خائف روی به درگاه باریتعالی کرد و گفت: بار خدایا، من دیگر احکام نمی دانم، تو خود کاری کن وین توبه از او بپذیر که اگر بدین منوال پیش رود، من هم در ایوان به کار مطالعه بودم به گاه ورودش در مدخل.

ابو خائف از ترس جان گفت: یا حلیم، مژده باد بر تو که تمام گناهان تو، طهور گردیدند در بارگه قدسی و دفتر ربّانی.

حلماژ گفت: یا خائف، من از بخشایش این ذنوب در هراس نبودم مرا ترس از آن است که ایوان خانه ی همسایه ی روبرویی هم مشرف به خانه ی ماست و موسم بهار نزدیک.

ابو خائف را کاسه ی صبر لبریز شد چندان که بر افروخت و بفرمود: یا حلماژ از این آن تا ظهور ملک الموت تو از هر گناهی بری هستی فقط لطف کن مورچه ها رو بی خیال، این زنگوله ها رو باز کن ببند یه جای دیگه ت تا خانوما از اومدنت با خبر بشن.

+ 86/09/11ساعت لارسپیوا ******

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

هلهله را دوست دارم

واژه ی قشنگیست، تقارنی ست از ها و لام که هُل می دهد مرا در رودخانه هایی از اسباب مستی که فرمود: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز که خوب هُل می دهد کشتی ما را در این رود خانه هایی از اسباب مستی که گفتم و رقص شین است هر کشتی که در شط شراب بیفتاد که خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداخت که رقص شین است شیخ و شاب  برای پیر و جوان که ولوله هم همان هلهله است با میهمانی واو در مراسم "هاله لویا" که ما عاشقان این سه حرفیم که از الف تا لام که هیچ با های دو چشم، الله الله که هلای تو ما را بعله! هله تا روز تو پایان که به شهرِ شبِ شیرین ِ شرابیم کنون! شین بده!

پ.ن۱: قربون مرامت اگه زحمتی برات نیس، من دستم بنده یه هُلی ام به این کشتی ما بده، اجرت با ذکریای رازی و کاسپاروف

+ 86/09/09ساعت لارسپیوا ******

ضَمه به فتحه‌ي ضاد و فَتحه به فتحه‌ي كاف و كَسره به فتحه‌ي كاف و همه به فتحه‌ي ها.

ما كُلا به ضمه‌ي كاف در تمام مَزار ِع به فتحه‌ي ميم و كسره‌ي را، قَمح و شَعير كاشتيم به فتحه‌ي قاف و شين و شَق شده قَمرهايي به فتحه‌ي شين و قاف با فلسفه هايي كه ماه را نصف مي كرد.

ما به صِغَر سن صُغرا و تكبّر مصمّم كُبرا، مارهايي را با و ِرد و كلام به دام انداختيم و وَرد صَفرا و شاخه هاي سَودا با برگ هاي هميشه خَضرا، با دَم خِضر و جوب هاي روان كه در ابتدا بود، هر آنچه بود و كلمه بود و كلمه از تمام كلم پلوهاي متكلم وحده، كامل تر بود كه فرمود كلّمَني يا موسي!

ما به فصل درودن رسيديم و درويديم آنچه زرع كرديم از قميح و شعير، نصف – نصف، با فلسفه هايي كه ماه را.

با سفينه هايي كه بشر را بشارت دادند به ماه، نصف – نصف به قمح  و شعير و ماء الشعير هاي تخمير شده در قمر با تقميح و تشعير با خَمر حارّه در برف هاي بايكونور، شبيه راهي كه از مزارع تركمنستان تا سوء هاضمه‌ي لنين با برف هايي كه چند متر و كلاغ هايي كه از آن بالا روي مجسمه استالين و برف روب هاي ديزلي.

روز زرع و درو بود با دختران بلورين مسكوف در آغوش اُسقف اعظم با آهنگ هاي لهستاني و قمرالملوك وزيري، نصف – نصف، با اعمال شاقّه و شقاوت منكران شقّ القمر و داس هايي كه رقصان در هوا، مَشاعِر تمام قمح هاي صفرا را به جزيره ي پانكراس هل مي داد. براي "آكله الاكباد" از سرزمين حجاز تا عطرهاي مشهور بمبئي به واسطه هند جگر خوار، كه  برف نديده تمام شعير ها را يك به يك در كوزه هاي  بي هوازي، گچ مي گرفت براي شورشيان انقلاب سفيد روسيه كه طاقت برف را در استخوانهايشان!

فصل، فصل زرع و درو بود. فصل تمّول زارعان قمح و شعير و موسم ورشكستگي شاليكاران سريلانكا كه هيچ برنجي يك قطره ماءالشعير پس نمي دهد، چه حلال و چه حرام،  نصف – نصف.

سال، سال اعتصاب خِمِرهاي سرخ بود با خُمره هاي نيم كشمير و نيم قاهره براي ثلثي از اهرام سه گانه روي چين و چروك زنان متّحد الصُوَرِ بيجينگ در ارتفاعات مسطح تبت و پامير، كه هر كس سلاح به دست از گرم و سرد، نصف – نصف، با لايه هاي خشكيده از سيب در هميان هاي بي فلز، مسكوك از نقره و طلا، نصف – نصف، استتار كرده در پشت گونه هاي گياهي از تايگا و توندرا، در ثبت آمالي براي ظهور فعل با كلمه هايي كه عيسا را در گذر مريم !

غرق سؤال بوديم و شك به مثابه صمصامی بر فرق سر مي نشست و هر كه بر صلصال تيره مي نشست، مُعتِصبي ديگر از همان خاك سر بر مي آورد طي طريق را،  سخت متعصّب.

و فصل، فصل ِ سرما بود و بلورهاي مثمّن برف كه اَدرِكني اَيّتُها المَرأه في هذِهِ المِرآت، با مدّي طويل از الف براي جيوه هايي كه هيچ مرآتي با آن يك برابر نبود از حيث اعوجاج.

و ما همچنان راه مي رفتيم با شورشيان سرخ با تيغ هاي آخته و نيم ديگر سر مي كشيدند از زلال هاي قمح و شعير، به طريقت- حرام- و به وجاهت –حلال-، نصف – نصف. آنان وُدكاهاي جوكاشته ي زنان بيجينگ را سر مي كشيدند با سيب هاي خشكيده براي تفرج، و ما به جُرم سُكران و رويه‌ي كژ مژ به زندان هاي كامبوج مسجون مي شديم با خِمِرهاي سرخ

-سلام آقاي آنگكور وات

-سلام

-جرم شما چيست؟

-شورش و شما؟

-مستي

هلهله اي در زندان به پا شد و نوري زرد رنگ از كنار رود نيل بر ميله هاي خاكستري سلّول تابيد كه بشارتي بود از اعتصاب مُسكِران، سلاح نديده هاي شراب نخورده، از ميله هاي بلند، با كبدهايي كه از قِباحت شِعار عاري بود و فصل، فصل دُخان بود با قليان هايي كه از تنباكو و عصاره‌ي سيب هايي كه خشك نه، نصف – نصف،‌ آرامشي براي مجمع التواريخ كه دختران يَمَني، سيني شراب به دست با دكمه هاي طلايي بر برجستگي هايي كه كشاورزان را در آن سال دست از زرع قمح و شعير –بازدارانيدگانيم-.... كه سال، سال ِ شاليكاران بود به بركت سينه هاي دختران يمني كه با مني!

+ 86/09/06ساعت لارسپیوا ******

پتروس فداكار

و پتروس چون انگشت ِ خود كرخت ديد به سرعت آن رابيرون كشيد و انگشت ِ ديگري فرو كرد.چندان كه ده انگشت به سستي گراييد و پتروس چون از نامي سراسر مذكر، استيفاد مي نمود، به طريق يازدهمي حفره ي سد را انسداد بخشيد. پتروس فداكار از خجالت دستهاي خود را بر صورتش گذاشت، اما هنوز حيات مردم هلند در قلب كوچك ِ قهرمان معنا پيدا مي كرد. ابليس بر او ظاهر شد و قصه هاي اروتيكي بسياري از شاهزاده هايي كه هزار ويك شب، پشت سد محكمي، فقط گوش به قصه هاي عاشقانه سپرده بودند برايش سرود. اما اراده ي قهرمان كوچك ما فراتر از آن بود كه خلقي، غرق نشين ِ آبهاي خروشان شوند. ملكه ي آمستردام بر او ظاهر گشت و آب سد را برد.

☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻☺

پ.ن 1: گرهي كه به انگشت گشوده نمي شود با چيز ديگري نه

پ.ن2: در هنگام فداكاري خود را كنترل كنيد

پ.ن3: چو اين تدبيرها افتاد         نه هامون ماند و نه دريا

+ 86/09/04ساعت لارسپیوا ******

مهم اين نيست كه شانزده هزار و دويست و بيست ويكي عكس برگزيده جهان را داشته باشد و درايو پنجم كامپيوترش در حال انفجا