تبليغاتX
s خوابهاي يِک ديوانه دَر جَهان ِ مُسَطَّح

در روبروی بادی که از لای شیشه ی پنجره به اتاق می‌وزد. با احتیاط کامل روی کاناپه می‌نشینم. یک استکان چای داغ روی گل‌میز سمت چپم می‌گذارم. من کودکی پنج‌ساله کلاهم را روی میز روبرویم می‌گذارم. با احتیاط تمام با کلاهم حرف می‌زنم. کلاه حرف نمی‌زند. من به زور لب‌خوانی می‌کنم و چیزی شبیه عشق را در تار و پود کلاهم تصویر می‌کنم. من با احتیاط کامل مغلوب می‌شوم. بلند می‌شوم و به آینه نگاه می‌کنم. بی‌هیچ احتیاط به کلّه طاس تو می‌خندم.

+ 90/12/23 لارسپیوا ******

امروز همه چیز خوب است. من از دنده ی مناسب و پهلوی راست بلند شدم از خواب. خواب عصرانه. با کودک درونم صحبت کردم. مخلص کلام آن شد که آرام گیرد و گُه اضافی نخورد.

+ 90/12/16 لارسپیوا ******

حالم اما اصلا خوب نیست.

هی لارسپیوا! زنها به قاعده درد می کشند

مردان بی قاعده در دردند

من از همان زمان ِ ریاضی به تناظر یک به یک معتقد بودم لارس!

شایدهای ما بی قاعده به هرز نمی روند

شادی را در پس پرده به هم کن

پرده را در شادی ِ پستو

من شلیک ِ بی قرارم دوست!

اینجا بی قاعده درد کشیدن یک جورهایی عادت شده است تا سحر که خواهم رقصید

پ.ن: هی مردک تولدت مبارک

+ 90/12/12 لارسپیوا ******

صبح است. تاراج ِ غم در کوچه های من بال بال می زند. شادی، وزوزکنان به سمت تاریک تو گام بر می دارد. تو دروغی آنگاه که کلامت را در زمین در هیچ هذلولی ِ معادلی سخن نمی توان کرد و در خوابهایم چنین تسطیح ِ کلام می کنی.

+ 90/12/04 لارسپیوا ******

حناي تو ديگر آن رنگ سرخ معروف كه روسري ات آبي بود و در كوچه باد مي آمد را ندارد يا دارد با طناب پوسيده حيله هاي نو را از چاه بيرون مي كشد. آدمي هميشه در گول است اي لولي بربط زن!

+ 90/05/04 لارسپیوا ******

دوباره مي آيد بهار باز. دوباره مي رود بالا ما. دوباره باز تو. دوباره ما به شما بهار مي شويم. غصه نخور معاصر. فيلسوف كه مي شوي از پاي عرفان نگذشته بهار تو دوباره تابستان مي شود باز. بالا مي رود ما
+ 90/03/31 لارسپیوا ******

اعضاي فيس بوك برونگرا به مجموعه افرادي اطلاق مي شود كه از خانه و كاشانه ي خود بريده و در يك دنياي مجازي به دنبال موضوعاتي كه خلا درونيشان را پر كند مي گردند. اين اعضا با يك تصوير كه عكس پروفايل ناميده مي شود و بر حسب شخصيت دروني فرد مي تواند عكس پرسنلي دسته جمعي دو نفري يا عكس گل و دريا باشد به ساير اعضا معرفي مي شوند. استاتوسگذاري از جمله ي مشاغل سنگين اين گروه محسوب مي شود كه روزانه بسته به ساعات و حال و هواي شخصي شان استاتوسها  بين "خوشحالم" ، " دلم گرفته" و سخنان بزرگان و اطلات علمي در نوسان مي باشد. تجربه نشان داده است كه اگر عكس پروفايل شما زيبا و تك تشريف داشته باشد و استاتوس شما اين باشد كه دلتان عجيب گرفته بيش از 100 لايك در ثانيه نصيب شما خواهد شد مخصوصا اگر نام شما اسامي يكي از گلهاي خوشبو يا پانته آ و .. باشد در صورتيكه نام شما جعفرقلي بوده و استاتوستان اين باشد كه از يك تصادف رانندگي جان سالم به در برده ايد احتمال لايك خوردن اين اتفاق صفر لايك در سال مي باشد. اين جماعت بيكار كه معمولا بين يخچال و كامپيوتر در حال هروله مي باشند بعد از اولين لاگين سراغ نوتيفيكاسيونهاي خود رفته و به فراخور لايكهاي خورده و نخورده از خود بيخود شده و شروع به تگ نمودن عزيزانشان در يك عكس كاملا بي ربط مي نمايند. اين افراد علاقه شديدي به طرح سوالات دو گزينه اي و چند گزينه اي نموده و آمار كلي در مورد اينكه بقيه چه فكر مي كنند را به دست مي آورند اگر اين سوالات در مورد تعداد فيلمهاي مشاهده شده توسط شما و ميزان علاقمندي شما به خليج فارس باشد كلا روشنفكري بيداد مي كند. آپلود مجموعه كنسرتهاي جديد متاليكا يا فيلمهاي اعتراضي هم در ميزان روشنفكري شما تاثير به سزايي خواهد داشت. شركت در كمپين جمع آوري بيش از صد ميليون امضا در مورد فشار بر ليونل مسي براي پوشيدن پيراهن منچستر سيتي در فصل آينده از جمله فعاليتهاي جنبي اين اعضا مي شود. ارتباط در فيس بوك با جملهي " سلام عزيزم چه عكس قشنگي داري" يا "ماشالله به اين پوست" شروع و با جمله ي "نه قربونت برم من فردا صبح بايد برم سر كار"  تا پاسي از نيمه شب ادامه پيدا مي كند. كليه ي اعضاي فيس بوك در اولين جلسه ي صحبت آنلاين با يكديگر معمولا به شدت از لحاظ فكري با هم هم عقيده هستند و كلا خيلي باحالن. اين مكالمات معمولا با جمله ي "آره من يه فيلترشكن قوي تر دارم برات ايميل مي كنم" به پايان مي رسد. اعضاي فيس بوك درونگرا به مجموعه افرداي اطلاق مي شود كه با چراغ خاموش وارد فيس بوك مي شوند فاقد نوتيفيكاسيون مي باشند با اسامي مستعار و معمولا فاقد عكس پروفايل مي باشند. اين گروه از اعضا در طول يكسال لاگين شدن فيس بوك هيچ اثري از خود به جاي نمي گذارند ولي به كليه ي اتفاقات ساري و جاري در فيس بوك و صفحات دوستان اشراف كامل دارند. تبريك تولد شما سالي يكبار از طريق مسيج فيس بوكي توسط اين افراد اتفاق مي افتد.
+ 90/03/28 لارسپیوا ******

"سنگ نزن کره خر" جزو دیالوگهایی ست که ارزش مونولوگ هم ندارد چرا که سرعت قطار بالاست و هیچوقت به گوش بچه ی تخسی که سنگ به شیشه ی قطار می زند نمی رسد. عوامل زیادی در این مورد دخیلند حتی.

+ 89/12/08 لارسپیوا ******

می بویمت که ابر، باران ِ تو را می بارد از سر ِ اختيار. مي بوسمت كه جبر ياران ِ تو را مي داند و مي شمارد. و مي شمارمت اي رفيق از ابتداي صفر تا توانايي انگشتانم كه انگشتانم ياراي جبر ِ تو را نيست كه تو در چاهتر مي شوي ومن آه تر.

+ 89/11/27 لارسپیوا ******

از یک سامانه ی ناشناس که تبلیغ مواد شوینده می کرد ظاهرن پیامک زده بود که آیا می دانید کیبور دستگاههای عابر بانک ده مرتبه کثیف تر از کاسه ی دستشویی ست و یه مشت مزخرفات که مواد شوینده ی ما فلان فسفات را دارد و فلان باکتری را از انگشتان شما یه کارای خاصی می کند. نوشتم: برادر درد این روزهای من درد باکتری کیبورد عابر بانک نیست. ذهن من این روزها بیست برابر از کاسه ی توالت عمومی شلوغتر است و به عبارتی دو برابر کیبورد عابر پیاده که گفتی. سامانه ش از اینایی بود که پیامک نمی گرفت.

+ 89/11/06 لارسپیوا ******

صبحها لاف ِ وجود در عدم ِ یار

ظهر زرشک پلو با دوغ گازدار

شب می لولد و می لولد آقای خاردار

صبح فردا لاف ِ دیروز ِ عدم در وجود ِ امروز

پُکی از قُل قُل قلیان بنما تا بکشیم

پ.ن۱: توت فرنگی همین دوگانگی اش خوب است که هم تنباکو را اسانس می گردد و هم بی ناموسی ِ خاردار را

+ 89/08/03 لارسپیوا ******

وقتی هیچ چیز به ساعت نمی شود و وقتی عقربه های ساعت نمی چرخد و بچرخد را نمی رقصد و برقصد را هم اگر دوره دیده باشد حتی، نمی تواند برقصد را می خواهی من ساز و آواز سر دهم و شال و کلاه کنم و میانه را برایت گرم دارم پدر سوخته؟

+ 89/07/30 لارسپیوا ******

من از کشف کثیف ِ کشفهای کثیف تاریخ لذت می‌برم.  از این دست فیلمهای تخیلی هم زیاد دیده‌ام که یک موجود زنده کشته می‌شود و بعد باز جان می‌گیرد و با شتاب و قدرت بیشتری به سمت تو می‌تازد. من از روحهای پیچیده زیاد سر در نمی آورم. از recycle bin ولی چیزهای زیادی یاد گرفتم که مثلا اگر فایلی با حجم خاص را پاک کنید و برود آن داخل تا وقتی سطل مربوطه خالی نشده با همان حجم سر بر می‌آورد با یک اشتباه دیگر (و یک اختیار دیگر) و این دوباره مرا یاد فیلمهای تخیلی می‌اندازد و من چه احمق بودم که شعر حافظ را جایگزین بساط تو می کردم و ساعتها کنار قبر حافظ به انتظارت می نشستم که طبق قرارمان که تو قدرتمندی را هر لحظه سر خواهی رسید و تو نمی آمدی و پای همان بساط بودی هنوز و صدایت را که پنجره ی دیدت را عوض کن می گفتی. حالا سالهاست من پنجره‌ی دیدم عوض شده و تو کارگردان همان فیلمهای تخیلی شده‌ای ومن که روزگاری قدرت تغییر کاینات را با فلافل و سس اضافی یکجا مزه کرده‌بودم به فایلهایم می خندم. سیگار را خاموش می کنم و چشمهایم را می بندم آرام و به چشمهایت می اندیشم که که برایم شعر حافظ می خواند روزگاری و حالا تنها از شکل شعرهایی که برایم بواسطه مخابرات می فرستی می فهمم که جنس را اینبار از که خریده ای و مرغوب است یا نه و پای بساط هستی یا نه. من کاشف پنجره‌ای با دیدهای وسیع شده‌ام اینروزها و دیگر هیچکس به اندازه‌ی هیچ چیز مرا فلافل با سس اضافه نمی‌کند.

+ 89/07/02 لارسپیوا ******

 

در دهان ِ تو ارسطوی کوچکیست که وقتی لب می‌گشایی بوی ناف و روده‌ی چند دور پیچیده در پیچک ابروانت از فلسفه‌ی شخص شخیص فیلسوف زودتر بیان می‌کند که منحنی نگاه چشمان را بارها آویخته‌ام به جایی شبیه دل. و دل سودای ناقص چشمان تو بود که در چشمانت لیلای باکره از مجنون و چاهش می‌سراید و تو هر دم زور می‌زنی که بازوانت را حتی و زاویه‌ی لای انگشتانت را پشت این چشم نه که به پشت هر چشم بی لیلایی هم که کشیده می‌شوی و من هم از تو کشیده تر می‌شوم و هیچ بصیرتی را معنایی که در فشار دست تو بود انبساط رگ بود در من و من همان منبسطی که رگ را در چشمانت فرو می‌کردم به امید مجنونت و مجنونش که در قعر چاه آرام آرام به پایین فرو می‌رفت. آن پایین همیشه تاریک است. آن پایین از خورشید دورتر و هیچ مردی در هیچ بارانی با هیچ چتری به سراغ هیچ ابرویی نمی آید. دندانهایت تجربه ای ست که باران اگر بیاید و چرخ آسیاب تو تندتر هم که بچرخد یا نچرخد و چرخ ِ چرخش نگاه من در دندان ِ آسیاب تو له بشود یا نشود باز هیچ آرامی در اقیانوس ِ آرام تو آرام نمی‌گیرد.

من می‌شوم. و شدن را در لای ِ بودنهایی که در لای ِ می‌بودم‌هایت‌ چند دور پیچیده‌ای می‌پیچم و آرام می‌پیچانم لاله‌ی گوشم را که هی فلانی!

آدمی را دیدم.

و به سرعت دیدم.

و در خواب ِ آدمی، آدمی دیگر را که از فرط ِ آدم به شوق می‌آید

و من شوق را

و تو را

و ارسطوی کوچک دهانت را

می شنیدم با گوشی که لاله‌اش از فرط ِ سرخی داد می‌زد: هی فلانی!

+ 89/06/12 لارسپیوا ******

و او همچنین در ادامه افزود:

می شود با غروبهای نارنجی وصلت کرد

و لالایی شبانه را دختر عمو صدا زد

و لای جرز در را صبحانه

 پ.ن ۱: وقتی گوگل ما را ترجمه کرد

+ 89/05/14 لارسپیوا ******

بهار ، همآغوشی بعد از سیگار را تنفس می کرد

دخترک مهربان فیلسوف بزرگ لحظه های خود بود

و من در شادی غرق

که من از جان نوشیدم و تو از جام(جان)

بگذار پیاله بر لب و آتش بزن به من

بهار ، سیگار بعد از همآغوشی را تعارف می کرد

برای دخترک که چشمهایش هنوز برق می زد.

+ 89/03/11 لارسپیوا ******

اپیزود اوّل:

در ابتدای تو از هوش می‌رود من، که به عادت مألوف از هوش می‌رود در ابتدای تو از من، که گلو می‌ساید بر لحظه ها آرام ومن لب می‌ساید بر گلوی سردت که پایان می‌پذیرد روزی، که من از هوش می‌آیم به سوی ابتدای گلویت که می‌ساید لبهای مرا بر مرمر ِ پشت دستهایت که ارام می‌کشی و بوسه بر گورم می‌زنی که به هوش برخیزم و گلویت را امّا.

اپیزود دوّم:

این روزها یک ویروس ِ رمزعبورخوار همانقدر ترسناک است که لولو در عهد کودکی و شاید بدتر و خاصیت اکونومیک این است که ویروس می‌پراکنند و آنتی ویروس می‌چپانند نیز که ویروس رایگان در تو فرو می‌رود و آنتی همان به قیمت گزاف که حدیث لولو چیز دیگری بود امّا.

اپیزود سوّم:

تقریبا تمام مردم دنیا را در همان دو دسته متضاد می‌شود تقسیم بندی کرد گروهی که روزنامه می‌خوانند اول صبح و گروهی که بیزارند. اینجا روال به همان صورت است با این تفاوت که اکثریت غالب ایتالیایی ها فوتبال را دوست دارند و هر چه پیرتر بامزه‌تر. دسته دیگر هم که خب از فوتبال بیزارند. مثل یک گروه که معتقدند گواردیولا ممکن است مدیر یک باشگاه را ورشکسته کند ولی هرگز فوتبال را از بین نمی‌برد و خب یک گروه دیگر هم معتقدند مورینیو قادر است با نابود کردن فوتبال مدیران باشگاه را خوشبخت کند و از چهارشنبه هر روز این بحث سر میز ناهارخوری ادامه دارد‌ و من که همزمان عاشق بارسا و مورینیو هستم گاف‌گیجه می‌گیرم و دستم را دراز می‌کنم و به سختی پنیر سفت را رنده می‌کنم.

اپیزود چهارم:

دلم برای جعفر بوسهل و یحیای نرغال و کلاغ ِ مادر قح-به فولادی و آجرهای نان‌نمای ِ زری تنگ می‌شود و نمی‌دانم نیلی که روزگاری عاشق سرزمین برفی بود هنوز هست یا نیست و آرش هنوز با یوزپلنگهایش می‌دود یا نه و نمی‌دانم مانایارا تمام ادب نویسان را رمزگشایی می‌کند یا لولوی اول صبح هنوز در کوچه بچه‌ها را می‌ترساند یا نه. اینجا هوا گرم است و نمی‌دانم هندیزیستهای ما هنوز شکر می‌سابند و با گل مخلوط می‌کنند یا نه  اما هر روز که بر می‌خیزم از خواب به عادت مألوف از هوش می‌رود در ابتدای تو از من که گلو می‌ساید بر لحظه ها آرام ومن لب می‌ساید بر گلوی سردت که پایان می‌پذیرد روزی، که من از هوش می‌آیم به سوی ابتدای گلویت که می‌ساید لبهای مرا بر مرمر ِ پشت دستهایت که ارام می‌کشی و بوسه بر گورم می‌زنی که به هوش برخیزم و گلویت را امّا.

پ.ن۱: و او مداوم و ملموس، انگشت در سوراخ ِ تاریخ می کرد اول صبح

+ 89/02/15 لارسپیوا ******

می نویسم

در کافی شاپ کنار ساحل بندر

رها می کنم در باد

که اینجا خلیج است

و باد که می آید دریا بالاتر می آید

و مردمانش می گفتند امروز

که آب که بالا می آید باد می آید

جزر و مد روی این کشتیها که هر غروب من نورهایشان را می بینم

و جزر و مد که می شود می لرزد دلم

که خدای تو بزرگ است

و آنقدر بزرگ است که در من جا نمی شود

و من از فرط خدای تو گریه ی مفرط کردم امروز

که من در تو جا می شوم

و

تو

بالا و پایین که می روی دلی می لرزذ

پ.ن۱: با ایتالیاییها اسپانیاییها آلمانیها و هندیها کار می کنم فعلا. به پیشنهاد بوسهل قرار است به عنوان جامعه آماری نمونه، تفاوتها را بنویسم. فعلا این را می دانم که از هندیها جلوتریم.

+ 89/02/07 لارسپیوا ******

چشمهایم را می بندم

تا دنیا را ببینم

مرا می بیند دنیا

که چشمهایش باز است

+ 89/02/03 لارسپیوا ******

از دور کلاه بر می‌داریم از سر و سلام می‌کنیم که لبخند بر لب داریم و در چشمانت تب که نوح فرمود از هر جانداری یک جفت ترجیحا یکی برآمدگی و آن یک پذیرا سفینه را سازند و به هم که نزدیک می‌شویم کلاه از سر برمی‌داریم که گلابتون فرمود: یار یا می‌کُشد یا می‌کِشد و باد تمام کلاهها را که حتما و گاه یاران را قطعا و یادها را ترجیحا یکجا می‌برد و فردا تشویقاً شروع ِ تازه می‌شود در کوچه هایی که باد می‌آید و یار می‌آید و کلاه از سر برمی‌دارد که لبخند می‌زند و ترجیحا آنکه مامور ِ نوح است تو را و یار را که برآمدگی دارد یا ندارد [را] یکجا سوار کشتی می‌کند که زمین بماند و تو بمانی و یار بماند که در کوچه باد می‌آید و از تمام سوراخ سمبه های مشهور جهان آب می‌آید و سفینه را بالاتر می‌برد برای جفت جفت جانداری که صدای مرغ و خروس می‌آید  که یعنی حسنک کجایی؟. غروب بود و باد سردی کلاه را به شدت قلقلک می‌داد و حسنک از صمیم ِ قلب می‌خندید که همیشه تنی داشت چون سیم سپید و دندانهایی داشت سپید [چون سیم] که می‌گفت: تمام گلابتونها طنابی به دست راست دارند برای کشیدن و طنابی به دست چپ برای کشتن [چون سیم سپید] و گلابتون لبخندزنان می‌گفت چیزهایی زیر لب.

 

+ 88/12/22 لارسپیوا ******

صبح است دم دمای ظهر و من در چنین عصرهایی تمام شب را به خواب می روم. انگار این جهان که می چرخد و سارا به وقت گرینویچ انار دارد را من به وقت تو بیدارم. روز ندارد انگار شب، و شب ندارد انگار روز را كه هر كه تو را ديد خود را چه كند؟

جهان مي چرخد و سال، چندان توفيري ندارد كه كدامين است و چند است و چند از چند بگذشته يا آغوش كدامين باد است كه منم يا تن ِ كدامين آب است كه تو را در آغوش مي كشد و خاك، مهربان رفيقي ست كه قلبت را در آتش و آتش را در قلبت، توالي مي كند به متوالي.

عصر است شفق دميده و فلق در نوبت، كه باران به وقت تو مي بارد و چشم به نيّت ِ خط استوا نصف مي شود كه ببيند باز آيا تو همان نيمه ي گمشده ي كتابها هستي كه هي مي گويد و ترانه مي شود يا نه

شب است و هيچ چيز به وقت هيچ چيز ِ ديگر هيچ جايي را نمي چرخد و زمان، تعريف چرخش ثانيه ها مي شود و ثانيه معناي عبور زمان، و اين است آدمي. لطفا كمي بيشتر دقت شود.

كاش يك نفر قبراق تر از بقيه مي باشد را بلند شود و آب جوشيده را قهوه دم كرده بيدارمان كند بيشتر دور ِ هم باشيم. كاش.

و من با تو روي پل معلق قدم مي زدم و باران بي رويّه مي بارد و زمان علي السويه خيس خواهد شد.

+ 88/10/05 لارسپیوا ******

قاعده اين است كه اگر هر هفت تير شما به هدف نخورد و سنگ درشت دم دست نبود مي توانيد فحش دهيد

به من اصابت کنید لطفا!

 نعلبکی چینی طرح گلسرخ و ترجیحات عرفانی

 آفتابه مسی با تربیعات ربانی[گل تاریخی لیونل مسی به ختافه حتی]

 به من اصابت کنید لطفا!

 تصاویر گلسرخ با صدای آندرانیک جعفرقلی اف مونتاژ شده با  تصویر هوایی از خانه خدا با شعائر سبحانی و عشایر سلطانی

 به من اصابت کن رفیق!

لطفاً ً ً

 افشره ی گلسرخ با تاثیرات اروتیکی

 من قامتم رفیع و چین و چروکم در حال رفع ِِ ترفيعات و افزايش قوا هم لطفا

 به من اصابت شو رفيق!

 چاي صبحدم با گلبرگ ِ گلسرخ با اشعار اجتماعي

شليك كن رفيق!

شليك كن رفيق!

و براي شكلكهايي كه براي اصابت هاي خطا رفته در مي آورم مواخذه كن مرا.

عصر است. من هستم. زرشك پلو با مرغ هم هست. دوغ هست. نسكافه تمام شده است. اخبار ورزشي شليك مي كند. ناصر حجازي هم، بستري هم هست. همه چيز سر جاي خود، خود به خود، خود هست. خودكار هم هست ولي من كيبورد را ترجيح داده ام و اين است  يك نوع ترجيحات عرفاني. من وايرلس هستم رفيق يعني دهكده اي در عدم ولي جهاني. به من اصابت شو پهلوان. با رسم و قاعده لطفاً ً ً  ً ً

سوراخهايم را مي شمارم. يك سوراخ براي گلوله ي تو كم دارد پهلوي چپم. مرا براي شكلكهايم مواخذه كن رفيق.

و امّا شش از هفت بگذشته بود و حسنك وزير براي گلوله ي پاياني هشدار مي داد و دنده هايش را مي خاريد.

پ.ن۱: حسنك وزير تني داشت چون سيم سپيد و به شدت فحش خورش ملس بود در آن لحظه كه از طناب آويزان بود.

پ.ب۱: سير تكاملي ناخودآگاه خرگوشي يك انسان

+ 88/09/24 لارسپیوا ******

در هر دو راهي مسيري هست كه به آرامش يا افسوس شما ختم مي شود. وقتي در انتهاي راه هيچ افسوسي در كار نباشد تمام راهها به آرامش ختم مي شوند. البته خب درك چنين موضوعي در ابتداي دو راهي بسيار سخت به نظر مي رسد و خب چون در واقع سخت هم هست بيشتر از اين بحث نمي كنم.

+ 88/09/23 لارسپیوا ******

من به طرز دردآوری، ديشب. من به طرز دردآوري متوجه شدم، ديشب. ومن به طرز دردآوري متوجه شدم كه پلنگها مذاكره پذير نيستند، ديشب. و من يك شب در بي خبري از تو خوابيدم به اميد مرثيه براي پلنگهايي كه گمان مي كنم مذاكره پذير نيستند، ديشب. و من به كاشت دندانهاي گوشتخوار مي انديشيدم زير لحاف و اينكه برادران برّه، برَه اند و پلنگها مذاكره پذير نيستند، امشب. و از اين پس من به طرز دردآوري به مذاكره با وحوش نخواهم انديشيد با خنجري در دست و انگشت بر ماشه كه چنگال بر ماه مي زند زخمهايم به طرز دردآوري، هر شب.

پ.ن۱: من به طرز دردآوری در داوری کم می آورم، ديشب

+ 88/08/14 لارسپیوا ******

از حلقوم شب، سخت

می گذرم چون تکه استخوانی

از حلقوم ِ سخت ِ شب

پایین، نگاه ِ بالادست

بالا، سگی که در ارتفاع استخوان روز

لیس می زند،  برجستگی ِ نرم ِ حلقوم ِ شب را

و من

در دالانهای حلقوی شکل ِ شب پایین می روم

و سگ

زاده می شود

و صدای سگ

نگهبان گله می شود

+ 88/07/17 لارسپیوا ******

عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد

من نه رندم نه بلاکش چه کنم؟

نه عقابم نه کبوتر چه کنم؟

+ 88/06/20 لارسپیوا ******

هجرت از دیاری به دیاری و من نمی دانم در دیار جدید دهکده جهانی در چه حال است و شاید زمان ببرد تا خوابی از دیوانه در این جهان مسطح در این جا نقش ببندد. باقی بقای نَفَس یاران است که درگاه نظرات را می بندم تا هر که فحش ویژه دارد خصوصی بفرستد.

 دوستدار شما دیوانه

پ.ن: این قاعده شامل بقیه تارنماهای من هم می شود.

+ 88/06/08 لارسپیوا ******

سلولهای ریز

       بودای کوچک

          مجسمه ي بزرگ

      اندام متوسط

 دماغ ِ کشیده

پرتره ی تنهایی. های هایی

من در آغوش ِ مادر

های های

پستان به دهان گرفتن آموز  

پ.ن: پسر گيسو طلا. ابتداي مبتلا   

+ 88/06/06 لارسپیوا ******

ما را که در عشق از اسب دونده تر

از خر لگنده تر

از سار پرنده تر

از غوک جهنده تر

و از آقا پلیس مهربان شلیک کننده تر بودیم

ما را چه می شود؟

+ 88/06/02 لارسپیوا ******

رفیق بغض می شود گلوی بیقرار من.
+ 88/05/16 لارسپیوا ******